حالا یه چیزی تعریف کنم از مقام شهید دستت بیاد یه مدت شوهرمو عموش سر یه سری مساعل مشکل داشتن شوهرم خیلی احساس تنهای وبی کسی کرد بااینکه ادم مذهبی نیست یه روز عصر گفت بریم فلان امام زاده(اون امام زاده معجزات زیادی داره تو گول هست معجزاتش یکیش شفای برادر فلجم)خلاصه مارفتیم من اصلااطلاع نداشتم براچی میریم دوسه روز بعدش خواهرشوهرم بهم زنگ زد وگفت یه سوال میپرسم راستشو بگو شما تازگی رفتین زیارت گفتم اره دوسه روز پیش گفت برا چیز خاصی رفتین گفتم نه والله همینجوری شوهرم گفته بریم ورفتیم حالا چرا؟گفت نزدیک چهل سالمه بابام بخوابم نیومده دیشب اومد به خوابم گفت برو به عموت بگو بچهام افتادن زیر دستش اذیتشون نکنه پسرم اومده پیش امام زاده شکایتشو اورده اونم شکایتشو اورده اسمون خواستن پیگیری کنن باهزار واسطه گری نذاشتم بلایی سر برادرم بیارن برو بش بگو کوتاه بیاد وبچهامو اذیت نکنه ....این سری بیان شکایت کنن من کاری از دستم برنمیاد😔
جالب اینجاس فقط وفقط همسرم میدونست برا چی میریم زیارت