2777
2789
عنوان

تردیددارم

110 بازدید | 5 پست

بامرد مطلقه فرزنددار ازدواج کردم و خودم فرزندی ندارم.. زندگیم خیلی سوت وکوره. پسر بزرگه شوهرم۱۷ سالشه وهمیشه تو اتاقه وفقط برای شام و ناهار میاد بیرون.. پسر دیگرش هم۱۴ سالشه و اون همیشه میره باشگاه و کلاس وبیشتروقتهاخونه نیس وقتی هم هست بعضی وقتها بدجنسی میکنه.. ولی شوهرم خودش خوبه.. ولی من دیگه حوصله سروکله زدن باپسر شوهرم رو ندارم هرچند عاشق شوهرم هستم ولی دیگه کم اوردم اینجور زندگی خییلی سخته.. چون احساس سربار بودن داری واینکه اصلا ازتو خوششون نمیاد..زن سابقش هم گاهی به شوهرم زنگ میزنه بخاطر بچه هاش و تحملش برام سخته.. گاهی فکر طلاق به سرم میزنه ولی باخودم میگم کجا برم پدرومادرم فوت شدن.. درمانده شدم

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

قبل ازدواج میدونستی اونا هستن

بخوای نخوای اونا قبل تو بودن تا همیشه هم توی زندگی شوهرت میمونن

بهشون فرصت بده بهت اعتماد کنن

خیلی زود بزرگ میشن از اون خونه میرن

اصلا کاری نکن فردا پشیمون بشی

الان بچه ان هنوز میتونی دلشون رو به دست بیاری

فردا سنشون رفت بالا اذیت های دیگه نکنن

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2846
2834
2835
2108