با مامانم رفته بودم دکتر زنان
تا نوبتم بشه تا دیر وقت طول کشید تا ۹ شب
زنگ زدم داداشم بیاد برسونتم خونه
زنداداشم هم باهاش اومد
تو ماشین همش میپرسیدن دکتر چی رفتین
چرا رفتین
ماهم گفتیم هیچی سر مامان درد میکرد
دوست نداشتم فکر کنه دختر مجرد چرا میره دکتر زنان
بعد داداشم گفت انگار ما دشمنیم که به ما نمیگن و با سرعت رانندگی کرد و با لج رسوندمون
خواهشاً داداش و زنداداش فضولی نباشید
هرکسی هرچی بخواد بگه خودش میگه