اون روز بود من به مامانم گفتم منو ببره ارایشگاه من تو روستا زندگی میکنم مامانم گفت نه زشته میگن زنه برداشته دخترشو با خودش اورده ارایشگاه با خالت برو هعی من گفتم با خالم نمیرم دیدمم خودش هم منو نمیبره گفتم بزار با خاله برم پیام دادم به شوهرم که اجازه میدی من با خالم برم ارایشگاه شوهرم زنگ زد گفت حق نداری با اون بری اون دو رو و حرفایی که قبلا بهت زده یادت رفته اومدی خونمون به اجیم یا به مامانم بگو تا ببرنت ارایشگاه🥲 من فرداش رفتم خونشون بهمم گفت به اجیش بگم ولی من روم نشد خجالت کشیدم بگم 💔
الان امروز میگه تو هم مثل مامان و باباتی دروغ میگی کاراتو پشت گوش میندازی❤️🩹 میدونم از مامان و بابام بدش میاد وقتی این حرف ها را میزنه اینقدر سنگینه و درد داره که نگو میگم نگو 🥲میگه نمیخوامت به جون مامانم نمیخوامت 😪💔 مهریه تو میندازم مثل سگ جلوت و برو گورتو گم کن کاش میمردممم راحت میشدم راحت میشد خسته شده خسته شدم 😪💔