بچها من چند ماهه عقد کردم
و متاسفانه و از سر بی عقلی سر اینکه نامزدم خیلی اوایل دورم میگشت و فکر میکردم خیلی دوسم داره و مثلش نیست باهاش رابطه کامل داشتم
خیلی خیلی پروعه هرچی دلش میخواد بمن میگه همش از مامانش خواهراش زنداداشاش تعریف میکنه بمن میگه اونا اشاره کنن من زیر لبشونم امشب زنداداش و خواهرش خونشون بودن گفت بریم خونه ما من نرفتم بعد بهش پیام دادم من پیاده دارم میرم یسری چیز بخرم گفت برو در صورتی که شب بود و راهمم دور منم راه افتادم چهل دقیقه پیاده رفتم دیدم نه خبریش نیس زنگش زدم گفتم من فلان جام مگه اینکه غیرتش بجنبه گفت خب منم دارم شام میخورم انگار نه انگار حالم خیلی بد شد منم به بابام گفتم اونم گفت دیگه اصلا بهش محل نده حق نداری دیگه جواب بهش بدی