زنگ زده به ی خدا زدگی بیاین خونم
مامانم میگه توروخدا بریم خونشون گناه داره رفتیم دختره میمونک مثل خودش میگه برام بادکنک فوت کن منم دارم فوت میکنم که ی دفعه دختره روانیش میپوکونه تو صورتم و محکم خرد به چشمم جوری که احساس کردم کور شدم بعد جلو خودش این اتفاق افتاده میگه تو خودت عمدا بادکنک را فشار دادی
کلا همه ی فامیل از این بدشون میاد