نیم ساعت پیش نگام افتاد بهش ، دیدم یهو بهم اخم کرد روشو برگردوند 😐
میگم چیه ؟ میگه هیییچییی
یهو باسنشو کرد بهم پشت کرد .
بعد پاشد رفت استکان چاییشو کوبوند توی ظرفشویی .
حالا منم همینجوری دارم نگاش میکنم ، رفت دستشویی اومد بیرون درو محکمکوبوند 😐
میگم چی شده ؟ میگه هیچچچچی 😐
یه بالش برداشت محکم پرت کرد زمین جلوی تلویزیون ، دراز کشید یهو تلویزیون رو خاموش کرد .
هی من میگم خدایا اولین باره تو این ۳ ساله این داره اینکارار رو میکنه ، این همیشه میگه و میخنده حتی سر بدترین دعواهام ،
یهو دیدم داره زیر لب غرغر میکنه ، من نمیفهمم چی میگه ، میگم چی میگی ؟ میگه هیچی ، چیزی نشده 🤦♀️ حالا من استرس گرفتم فکرم هزارجا رفته ،
من همینجوری حاج و واج دارم نگاش میکنم ، یهو زد زیر خنده ، اینقد خندید اشکش دراومد ، میگه داشتم ادای تو رو در میاوردم 😐😐😐😐 تو اینجوری میکنی
میگممگهمن دیوونه ام ، میگه به خدا اینجوری میکنی 🤦♀️
الانم وایساده داره نماز میخونه ، آخه اون نماز بزن به کمرت مرد 🤦♀️🤦♀️ دل و جیگرم ترکید 🤦♀️🤦♀️