۱۳سالم بود مادرم رحمت خدا رفت
یکسال بعدش بابام اذدواج کرد از اون موقع تا الان ک من ۲۸سالمه اذواج کردم و دوتا بچه دارم این زن با ناراحتیای ک بوجود میاره من همش باید گوشت تنم بریزه یا از ترس آبرو خانوادم ک مبدا سر زبونا بیوفتیم یا از ترس سلامت روح روان پدرم یا از ترس اینکه اون بچه ای ک داره و الان هرچی باشه خواهر من مبشه و تربیتش و سلامت روان اونم مهمه برام
خلاصه اینکه خستم یه خستگی کهنه و عمیق توی وجودمه من چ گناهی کردم بهترین روزای عمرم هش با استرس و دلهره و نگرانی گذشت اینقدر تو این سیر تاوان دادم ک تو چهارتا کلمه نمیتونم بگنجونمشون بدبختی اونجاست ک میدونم این درد تمومی نداره تا مارو هست این زنو هست این دردم هست