این زندگی خودم بود
من از بچگی با سختی بزرگ شدم
وسط دعوای پدر مادرم
سال کنکورم یک ماه مونده به کنکور بابام دنده های مامانمو شکست
حتی پول خرید یه کتاب بهم نمیداد
پول کم برا خرید لباس میداد ک اونو میدادم کتاب
ناهار خیلی اوقات نون و ماست میخوردیم
نه اینکه نداشته باشه ها داره و بازنشستس میتونه یه زندگی روال و معمول داشته باشه ولی جونش بنده به پول
خلاصه من پزشکی قبول شدم سال دیگه درسم تمومه
ولی بخوام ازدواج کنم در حد دو سه تومنم خرج نمیکنه
جدای از اون میترسم به خاطر دعواهای خانوادگی پدر و مادرم که همسایه ها هم متوجه اون شدن ازدواجم به مشکل بر بخوره
انقدر فکر کردم که تو این سن قلبم درد گرفته🥲