دلم هیچ جوره با مادرم صاف نمیشه باهم فقط بحث میکنیم پشت کنکور موندن حمایت کردن میخواد حمایت مالی رو تقریبا دارم از طرف خانواده ولی از لحاظ اعصاب باهاشون داغونم
یاد امتحانات خرداد افتادم همون روزی که امتحان ادبیات فارسی داشتیم از صبح تا شب توی اتاق بودم و وقت نمیکردم سرمو بخارونم همش سرم تو کتاب بود بعد نمیدونم چیشد مادرم اومد تو اتاق یا سروصدا میکرد بیرون منم باهاش بحثم شد بعد دوباره اومد تو اتاق و حرف میزد میخواد باز ادامه بحثو بده منم کلی درس از فارسی برام مونده بود اعصابم خورد بود از اینور استرس نهایی از اینور نه غذایی خورده بودم داشتم ضعف میکردم و با این حال مادر محترمم اومده اتاق میخواست بام دعوا کنه
یجوری جلوش خون گریه کردم اون موقع که خودش دلش سوخت ورفت بیرون
الان موندم من چطور با ایشون کل سال درس بخونم ؟
ای کاش بمیرم اصلا