اون التماس ها و اصرار کردنم برای دیدنش ب کنار ( که میتونم بگم بزرگترین اشتباه زندگیم بود )
و اون دروغهایی که تحویل خانواده میدادم برای اینکه بتونم تنهایی از خونه بزنم بیرون
من فقط ۱۹ سالم بود
جز دوس داشتن چیزی تو دلم نبود هرررفتار بد و ناجوری که باهام داشت چشم پوشی میکردم میبخشیدم اصلا به ایراداتش، لاشی بودنش، دختر باز بودنش
ب هیچیش کار نداشتم فقط میخواستمش خدایا چه خوب که گذشت خداروشکر که هوش و حواسم برگشته الان میدونم چه پسر بی لیاقت و کثافتیه
من با چه سختی با چه دل تنگی از خونه میزدم بیرون برای نیم ساعت دیدنش
اون میگف من اصلا نمیخواستم بیام کار داشتم چون گفتی بیا اومدم و ازین حرفا
تاریخ تولدم رو یادش نمیموند ، حتی اگه یه آبمیوه هم میگرفت صدبار به روم میزد منت میذاشت
رفته بودیم بازار گل یه کاکتوس ۲۰ تومنی برداشتم حتی یه تعارف نزد دست تو جیبش نکرد برام حساب کنه حالا من طلبکار نیستم ازش ولی دیدم که چه بی تفاوت بود برام هدیه نمبگرفت
آخرش یه روز پیام داد گفت حوصله ندارم نمبخام با کسی باشم، کلیشه ای ترین بهونه برای کات
حتی درست حسابی هم خداحافظی نکرد
من برای اون کثافت ۳ سال اوج جوانیم رو گذاشتم
یه دختری بودم که پسر میدید سرش پایین میگرفت و سرخ میشد
باورم نمیشه چطور بعضیا هیچی نمیفهمن ، چرا برای کثافت بازی و حال کردن سمت آدمی مثل خودشون نمیرن