من اینجا حرفی نمیزدم. کلا جز اون باری که مادرشوهرم زنگ زد و گفت ما دو رو نیستم و من جوابشو دادم. کلا بعد این هرچی به شوهرم زنگ میزد به من فحش میداد من فقط میشنیدم حرف نمیزدم . بعد حرفهای اون روز بخصوص تهمت جادو و جنبل و اینکه قبلا ازدواج کردم و ….من حالم خیلی بد شد خیلی گریه کردم ،فرداش ک بیدار شدم دیذم حالم ی جوریه نمیتونم چشم سمت چپمو کامل باز کنم . شوهرم گفت تکون نخور چشم سمت چپت کج شده . رفت تو هال مامان و بابام اومدن. مامانم شیون میکرد.بابام گریه میکرد. زنگ زدن امبولانس و انتقالم دادم بیمارستان. اونجا بعد ی روز علائم صورتم برگشت. دکترا کلی سی تی و ام آر ای گرفتن چیزی پیدا نکردن گفتن نود درصد سکته های مغزی دلیلش پیدا نمیشه احتمالا لخته خون بوده که رد کردی. خداروشکر کن که رو صورتت نموند و… من ده روز موندم بعد با رضایت خودم مرخص شدم.
حرف و حدیث زیاده خیلی چیزایی گفتن که دلمو سوزوندن. خلاصه کنم. ما در سال پیش دو بار رفتیم خونه مادرش و دوبار هم اونا اومدن. ولی چیزی که هست منتو این چند سال اندازه ده سال پیر شدم. قیافم و فرم چشام اصلا برگشت. کلا صورتمو انگار کوبوندن و طراوتو ازش گرفتن. هرکی میبینه میگه. اینجا فضای مجازیه کسی هم کسی رو نمیبینه پس فکر نکنید ادعایی دارم چون واقعا قیافه فخر نداره ولی من واقعا خوشگل بودم و شوهرمم بخاطر همین قیافه م عاشقم شده بود. مجرد بودم خیلیا میگفتن شبیه شیلا خدادادهستی بعضیا میگفتن شبیه سحر قریشی هستی . همسرم میگفت حیف تو که بازیگر نشدی قیافه طبیعی. حتی خود مادرشوهرم روز خواستگاری کنار شوهرم وایستاده بودم. میگفت نزدیک نشید زیاد …. کنار تو زشت میفته( همسرم قیافش بد نیست خوش قیافه است)
الان قیافه و هیکل داغون و پژمرده، افسرده با کلی مریضی، منو و مادرم که اینقدر همو دوست داشتیم الان دیگه ته دلم باهاش احساس راحتی ندارم. احساس میکنم اون بعد فوت خواهرم بخاطر اینکه میترسید بمیره و من بی کس بمونم. گول حرفها و ابراز عشقهای شوهرمو خورد. درحالی که من خواستگارهای دیگه هم داشتم. ولی با شوهرم دوست بودم. دوست اونجوری نه ها. حالت رسمی داشت.
من تو بیمارستان که بودم اونجا با امام زمان عهد بستم اگر چیزی نباشه و رد بشه و من خوب بشم بالاسر بچه م باشم. همیشه براش صلوات میفرستم، خداایی بعد اون خیلی از علائم مریضی های وحشتناکی که گرفته بودم رد شد ولی هنوز سینه ها و رحمم پر کیسته کبد چرب گرفتم ، سینوس حساس، تیرویید، کلسترول و…
دیگه با نذر و دعا خوندن و کتابهای انرژی مثبت، چند ماه بعد با سختی تونستیم ی خونه معمولی شهرستان بخریم. چون محل کار شوهرمم شهرستان بود. ماشین و حلقه ها و طلای مجردیم و کمک مادرم و پس انداز خودم و ی خونه ۴۰ متری هم همسرم شهرستان داشت اونو فروختیم با پول همش تونستیم خونه صد متری بگیریم. به سختی میگذرونیم