2777
2789
عنوان

مادرشوهرم

| مشاهده متن کامل بحث + 3088 بازدید | 105 پست
دو دقیقه نشد شوهرم رسید خونه. دیدم هی مادرش زنگ میزنه شوهرم جوابشو نمیده. براش گفتم چی شده. گفت ولش ...


گفتم برای خواهر اولی زنگ بزنم. دیذم بوقه حالت بلاکی میخوره. ب روی خودم نیاوردم. دوباره زنگ زدم دیدم همونه. فهمیذم دوتا منو بلاک کردن. معلوم نیست مادره چی گفته بود. دیگه واسه داداشه زنگ نزدم. 

خیلی حرص خوردم .شوهرم گفت درجا این دوتا رو بلاک کن خودمم بلاکشون میکنم. 

دیگه ارتباطی نداشتم تا یکی دو روز بهد تعطیلات سیزده که مامانش زنگ زد برای شوهرم که کجایی سرکاری؟ گفت نه خونه هستم. گفت چرا عید دیدنی خونه ما نیومدی. گفت سرم شلوغ بود. گفت باشه مادر ما پیریم بیا اینجا دیدن ما ، من از ندیدنت دارم شبا گریه میکنم و تو نباید بگی من مادر دارم. و کلی اه و ناله. بعد دید شوهرم گفت بچه به من احتیاج داره نمیتونم بیام شروع کرد کلی فحش دادن که اره بیا ما کلی مدرک داریم خدا لعنت کنه زن جادوگرت و فامیلای دوزایشو!(درحالی که واقعا فامیلای ما از خانوادش بالاترن. حالا من فامیلاشو ندیدم. ولی از خانواده ی شوهرم خیلی بالاترن) اون ازدواج قبلیشم همینجوری بهم زد!(درحالی که من اصلا قبلش ازدواج نکرده بودم) و ما مدرک داریم خودشم حامله نشده. و کلی فحش و حرف. شوهرمم ی جاهایی جواب محترمانه میداد ی جاهایی هم سکوت میکرد. بعد میگفت من اگر بهش محبت کردم تا حالا از سر ترحم بود دلم براش میسوخت برای اینکه احساس حقارت نکنه بهش محبت کردم.کیه که انقدر به عروس احترام بذاره. چقدر من و دخترم هواشو گرفتیم. دخترم بیچاره انقدر براش تهیه تدارک دید! شوهرم گفت معلومه از سیخ کباب جلوش گذاشتن! (اون خواهرشوهر که ایرانه ی بار منو دعوت کرد برای پاگشا که سیخ و گوشت کوبیده اماده گذلشت جلوم گفت عزیزم شنیدم کبابهای خوبی میزنی. گفتم نه لطف داری شروع کردم مثله احمقا کباب کردن. هر وقت یادش میفتم حرصی میشم. شوهر احمق ترمم اتیش درست کردن. وعده ی ناهار دیگشم فسنجون و مرغش فشنگ مزه فریزر میداد) گفت نه دخترم بیچاره چیکار کرده. ما از عروس کار نمیکشیم دلیل نمیشه. عروس یعنی کلفت . حالا ما تحویلش گرفتیم پررو شده. همه جا در مورد دخترم میگن خدا پدر و مادرشو بیامرزه. خانواده شوهر میپرستنش. 

حالا در واقعیت خواهرشوهرم هردوتا خیلی سلیطه هستن و به گفته ی خود همسرم شوهراشون جرات ندارن مخالفت کنن. همه ی اموال زندگیاشون هم بنام مادرشوهرم و خواهرشوهرامه. یعنی شوهراشون هیچی از خودشون ندارن

الهی بگردم نمیتونی بخابی از غصه🥲درکت میکنم عزیزم مادر شوهر منم بعداز چندسال ثابت کرد ذاته آدما عوض بشو نیست،من همش امید داشتم از خوش رفتاری من باهام خوب بشه ولی کلا اثرنمیکنه،،دیگه گذاشتمش کنار بزارشون کنار عزیزم

هییییچ آقایی توی تاپیک های من شرکت نکنه، نظر هم نده،در خواست دوستی هم نده ،بدونید از آقایون نینیسایتی حالم بهم میخوره🤮

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

گفتم برای خواهر اولی زنگ بزنم. دیذم بوقه حالت بلاکی میخوره. ب روی خودم نیاوردم. دوباره زنگ زدم دیدم ...


من اینجا حرفی نمیزدم. کلا جز اون باری که مادرشوهرم زنگ زد و گفت ما دو رو نیستم و من جوابشو دادم. کلا بعد این هرچی به شوهرم زنگ میزد به من فحش میداد من فقط میشنیدم حرف نمیزدم . بعد حرفهای اون روز بخصوص تهمت جادو و جنبل و اینکه قبلا ازدواج کردم و ….من حالم خیلی بد شد خیلی گریه کردم ،فرداش ک بیدار شدم دیذم حالم ی جوریه نمیتونم چشم سمت چپمو کامل باز کنم . شوهرم گفت تکون نخور چشم سمت چپت کج شده . رفت تو هال مامان و بابام اومدن. مامانم شیون میکرد.بابام گریه میکرد. زنگ زدن امبولانس و انتقالم دادم بیمارستان. اونجا بعد ی روز علائم صورتم برگشت. دکترا کلی سی تی و ام آر ای گرفتن چیزی پیدا نکردن گفتن نود درصد سکته های مغزی دلیلش پیدا نمیشه احتمالا لخته خون بوده که رد کردی. خداروشکر کن که رو صورتت نموند و… من ده روز موندم بعد با رضایت خودم مرخص شدم.

 حرف و حدیث زیاده خیلی چیزایی گفتن که دلمو سوزوندن. خلاصه کنم. ما در سال پیش دو بار رفتیم خونه مادرش و دوبار هم اونا اومدن. ولی چیزی که هست منتو این چند سال اندازه ده سال پیر شدم. قیافم و فرم چشام اصلا برگشت. کلا صورتمو انگار کوبوندن و طراوتو ازش گرفتن. هرکی میبینه میگه. اینجا فضای مجازیه کسی هم کسی رو نمیبینه پس فکر نکنید ادعایی دارم چون واقعا قیافه فخر نداره ولی من واقعا خوشگل بودم و شوهرمم بخاطر همین قیافه م عاشقم شده بود. مجرد بودم خیلیا میگفتن شبیه شیلا خدادادهستی بعضیا میگفتن شبیه سحر قریشی هستی . همسرم میگفت حیف تو که بازیگر نشدی قیافه طبیعی. حتی خود مادرشوهرم روز خواستگاری کنار شوهرم وایستاده بودم. میگفت نزدیک نشید زیاد …. کنار تو زشت میفته( همسرم قیافش بد نیست خوش قیافه است) 

الان قیافه و هیکل داغون و پژمرده، افسرده با کلی مریضی، منو و مادرم که اینقدر همو دوست داشتیم الان دیگه ته دلم باهاش احساس راحتی ندارم. احساس میکنم اون بعد فوت خواهرم بخاطر اینکه میترسید بمیره و  من بی کس بمونم. گول حرفها و ابراز عشقهای شوهرمو خورد. درحالی که من خواستگارهای دیگه هم داشتم. ولی با شوهرم دوست بودم. دوست اونجوری نه ها. حالت رسمی داشت. 

من تو بیمارستان که بودم اونجا با امام زمان عهد بستم اگر چیزی نباشه و رد بشه و من خوب بشم بالاسر بچه م باشم. همیشه براش صلوات میفرستم، خداایی بعد اون خیلی از علائم مریضی های وحشتناکی که گرفته بودم رد شد ولی هنوز سینه ها و رحمم پر کیسته کبد چرب گرفتم ، سینوس حساس، تیرویید، کلسترول و…  

 دیگه با نذر و دعا خوندن و کتابهای انرژی مثبت، چند ماه بعد با سختی تونستیم ی خونه معمولی شهرستان بخریم. چون محل کار شوهرمم شهرستان بود. ماشین و حلقه ها و طلای مجردیم و کمک مادرم و پس انداز خودم و ی خونه ۴۰ متری هم همسرم شهرستان داشت اونو فروختیم با پول همش تونستیم خونه صد متری بگیریم. به سختی میگذرونیم


من اینجا حرفی نمیزدم. کلا جز اون باری که مادرشوهرم زنگ زد و گفت ما دو رو نیستم و من جوابشو دادم. کلا ...



من تو این مدت خوابهای کابوس مانند هم خیلی میدیدم.ولی همیشه فکر میکردم بخاطر افکارم یا مریض شدنم یا غذا و ایناست . ولی اتفاقهای عجیب خونمون زیاد میفته. چیزی صد در صد گم میشه. بعد دقیقا دو دقیقه بعد جلو چشمته. یا دو سه بار پیش اومد دراز کشیده بودم ی صدای زنونه منو صدا زد . صد در صد واضح مطمئنم. وسایل زیاد میشکنه. پول اصلاااااااا دستمون نمیاد(چیزایی که قراره قرارداد ببندیم و صد در صدیه طرف) و کارامون گره میخوره. اصلا علاقه قلبی و جنسی به شوهرم ندارم، رابطه ی جنسیمون شاید ماهی ی بار ب زور.  ی بار هم قبل فروش ماشین، ماشینمون آتیش گرفت و… و از طرفی من دو سه بار خواب مادرشوهرمو دیدم که ی بار شربت میداد به شوهرم. تو خواب یکی بهم گفت نذار بخوره میخواد چیزخورش کنه. که من دوییدم جیغ میزدم نخور. ولی شوهرم گرفت و خورد. دقیقا چند روز بعد یهویی کار پیش اومد برای شوهرم مجبور از انباری خونه مادرش وسیله بگیره. وقتی اومد بهش گفت خوب ناهار چیزی خوردی؟ گفت نه گفتم شما بخاطر من غذا نخوردین من میرم خونه. فقط ی شربت زعفرون مامان زحمت کشید برام اورد(همونی که تو خواب دیده بودم) 

و ی بار دیگه هم خواب دیده بودم مادرشوهرم تو سیاهی سر سجاده نشسته بود دستاشو بالا برد برای نفرین کردن من. بعد ی لگن ترشی گل کلم گندیده گذاشت جلوش هی به من میگفت بخور بخور با یه حالت مهربونی. من و همسرم جلوش نشسته بودیم . من مثل مسخ شده ها از تو لگن ترشی گندیده برمیداشتم میخوردم. همسرمم اومد بخوره با عصبانیت گفت؛ نه تو نخور. فقط اون بعد میخواست سجده بره که تلفن زنگ خورد برداشت شروع کرد با خواهرشوهرم صحبت کردن و بدی از من گفتن. صدای خواهرشوهرمو تو خواب از اون سمت گوشی میشنیدم از من بد گفتن. بعد قهقه های شیطانی میزدن و میخندیدن. 

باتوجه به این خوابها و اتفاقا و حرفا و اینکه مادرشوهرم همیشه به شوهرم میگه جادو جنبلت کردن. میتونه مادرشوهرم برای ما جادو و طلسم نوشته باشه ؟

من تو این مدت خوابهای کابوس مانند هم خیلی میدیدم.ولی همیشه فکر میکردم بخاطر افکارم یا مریض شدنم یا غ ...


هر چند وقت شدت بدبیاری ها و حال خرابیمون کمتر میشه. من دوباره ی خواب میبینم و از فرداش شروع میشه. 

اخرین خوابی هم که تو این زمینه دیدم . دم گربه بود که تو خواب گربه ها به سقف ماشین حمله کرده بودن بعد دوتا دم گربه از شیشه ماشین به سمتم پرتاب شد. بعد ازون شب مثل همیشه دعوای زیادی داشتیم. اینم بگم دعواهای ما ی جوریه که اصلا نمیفهمیم یهو چی شد ده دقیقه بیست دقیقه. من قشنگ حالت جنون میرم. بعد یهو متوقف میشه و انگار این ما نبودیم. حتی شبا تا همو بغل نزنیم نمیخوابیم. من این یه سال و نیم خیلی چله گرفتم. ولی خیلیاشو نصفه رها کردم. بعد اون خواب گربه، ی چیزی بهم میگفت طلسم جدایی برات گرفتن. نزدیک بیست روزی دعوا داشتیم و سدت هر روز بیشتر میشد من موقع دعوا تنم میلرزید.چند بار  از این وقت مشاوره طلاق اینترنتی که برای اولیه ست نوشتم ولی شوهرم هر دفعه میگفت این چکاریه. ردش میکرد. ی بار انقدر حالم بد شد و وسط دعوا حس نفرت به شوهر و بچه م داشتم میخواستم بچه ی سال و نیمه رو پرتش کنم از تخت پایین. ی لحظه شوهرم منو گرفت به خودم اومدم. گفتم چرا من اینجوری شدم. چرا خودمو نمیشناسم. خیلی گریه کردم و دعای نادعلی رو شروع کردم. ازونموقع گوش شیطون کر، تا حالا هیچ دعوا و حرفی پیش نیومده. فکر تو ذهنم زیاد میاد ولی سکوت میکنم و مثل قبلا اروم شدم ولی دوبار اون صدا زدنو شنیدم. و حضور موجوداتو حس میکنم و کابوس میبینم. به یکی از دوستام که کار یوگا و انرژی درمانیه پرسیدم گفت صد در صد شک نکن که برات طلسم مینویسه مادرشوهرت هر چند وقت هم هی تمدید میکنه

هر چند وقت شدت بدبیاری ها و حال خرابیمون کمتر میشه. من دوباره ی خواب میبینم و از فرداش شروع میشه. اخ ...


حالا ازتون خواهش دارم

اول اینکه چیکار کنم اگر کسی که طلسم نوشته به خودش برگرده و از روی من برداشته بشه(پیش دعانویس نمیرم، راهکارهای دیگه)

دوم چجوری ناراحتی و کینه حرفهای اونا رو از دلم خارج کنم؟! دلم میخواد تقاص حرفهاشو ببینه. ولی دلم نمیخواد با کینه و ناراحتی دلمو چرکین کنم و روزگار بگذرونم. 

کسی شرایط من بوده؟ دیده کسی جواب حرفهاشو بده

واقعا چرا بدون عروسی و تو عقد حاضر شدی با همسررت بری زیر یه سقف؟! اشتباه از خودتون بودهمگ میشه اینجو ...


مامانم اینا شهرستان بودن. مادرشوهرم اینا چند ساله اومده بودن تهران. منم محل کارم تهران بود. بخاطر همین قرار شد بعد عقد تا ی سال باشیم اونجا. تا انشالله سرسال برامون خونه و عروسی بگیرن. خونه شم ۴۵ متری بود. خود مادرشوهرم انتخاب کرده بود. خوب طبیعیه که جهیزیه هم که خریدم با توجه به جای کمم همونجا چیدم و گذاشتم که هم استفاده کنم هم تو دست و پا نباشه

بچه ها کسی واقعا شبیه شرایط منو داشته و بعد طرف مقابل جواب حرفهاشو بگیره؟ چون اگر فقط قضایای مالی و بدقولی بود میتونستم گذشت کنم ولی اون حرفهایی که هی بهم زده شده و نیش و کنایه ها و بعدش طلبکار بودن و همه باهم یکی بودن و پشت هم بودن دلمو بدجوری شکونده. 

دلم میخواد تقاص تک تک حرفای زشتی که زد بگیره. 

( خواهرشوهرام و و پدرشوهرم و برادرشوهرم همه پشت مادرشوهرم بودن. و حتی ی بار به ی مناسبتی بهم زنگ نزدن بعد اون روز. حتی پدرشوهرم اومده بود خونمون روشو کرده بود اون سمت تلویزیونو نگاه میکرد ی جوری تو قیافه بود انگار من بدقولی کردم و بعدش اون فحشا رو به اونا دادم . خود شوهرمم انگار ی جورایی جلوی اونا عذاب وجدان داره که براشون کم گذاشته)

واقعا بعضی وقتا فکر میکنم کاش میشد بچمو میگرفتم از این زندگی میرفتم. ولی میگم مادرم سنش بالاست داغ دیده ست. دلش بیشتر میسوزه. برم یه غم به غمهاش اضافه کنم. 

ازونطرف شوهرم واقعا از چشام افتاده، ته دلم دوستش ندارم. از خانواده شوهرمم بدم میاد دلم میخواد تا ابد قیافه ی هیچکدومو نبینم. برم ی جایی نه اسم نه قیافه نه هیچی ازشون نبینم و نشنوم


بچه ها کسی واقعا شبیه شرایط منو داشته و بعد طرف مقابل جواب حرفهاشو بگیره؟ چون اگر فقط قضایای مالی و ...

سوره بقره بذار تو خونه با گوشی که صداش پخش بشه 

چیزی میخوری بسم الله یادت نره 

صبح از خواب پا میشی چهار قل و حمد رو یکبار و آیه الکرسی رو ۵ بار بخون 

نمازاتو اول وقت بخون بعد از اذان صبح نخواب 

غروب و عصر هم نخواب یعنی شش و هفت بعد ازظهر

همیشه با وضو باش

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108