من بعد از دوسال آشنایی با همسرم باهاش عقد کردم. واقعا نمیخواستم عقد کنم چون بهش علاقه نداشتم و از طرفی احساس میکردم آذم مناسب من نیست. (البته شوهرم از نظر اجتماعی موجه هست. خودمم موجه و خوش قیافه هستم ) . تا اینکه شد اتفاقی تو خانوادم افتاد که مادرم میخواست من هرچه سریعتر ازدواج کنم. منم از لحاظ روحی بهم ریخته بودم.
مادرشوهرم تو مجلس خواستگاری صورت و دستای منو بوسید و خیلی خوش رفتار و قسم خورد که برام خونه میخره،( حتی بعدا تلفنی با مامانم صحبت میکرد و میگفت زمین میفروشه خونه میخره، آروم تو گوش مامانم گفتم بپرس اگر فروش نرفت چی؟ گفت بجون بچه هام سر سال میخریم . اگر نشد من خونه تهرانمو میفروشم میدم نصف به هر کدوم از پسرام.
هستید بقیه رو بگم؟