یکسال باهاشم مامانش نذاشت بهم برسیم خواستگاریم آمد هی گفت امروز فردا نرو اینقدر کشش داد وابستش شدم دانشجو شهر ما بود امروز درسش تمام شد رفت شهر خودشون امروز آمد دنبالم گفت بریم رستوران گریم گرفت قهر کردم برگشتم نرفتم باهاش بیرون گفت میرم سربازی برمیگردم ولی من نمیتونم دوریش تحمل کنم امشب میخام برا همیشه باهاش کات کنم هیچی برام کم نزاشته میگه هفته یکبار میام بهت سر میزنم فاصله شهرشون دوساعته با ما ولی من دیگه نمیتومکنم یکساله یه بار میگه میشه، یه بار میگه نمیشه الان میگه صبر کن خیلی دوسش دارم میترسم زن بگیره