شوهرش چون خیلی ازش بزرگ بود همش زور میگف البته اینم گاها لجبازی میکرده خواهر شوهرشم ی پسر داشت حدودا همسن این بوده مهشید میخاسته درس بخونه ک همسرش کتاباشو میریزه دور اینم ی مدت بعد یواشکی میره فقط مادر شوهرش میدونه مادرشوهرش میگه بهش بگو میگه میگم همش دس دس میکنه ک ی روز این یونی بوده ب همسرش گفته بوده خونه مامانمم همسرش زنگ میزنه میگه میام دنبالت هر چقد بهونه میاره قبول نمیکنه میخاد زود بره خونه مامانش