ز جمع آشنایان میگریزم،به کنجی میخزم آرام و خاموش،نگاهم غوطه ور در تیرگی هابه بیمار دل خود میدهم گوش،گریزانم از این مردم که با من بظاهر همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت ،به دامانم دوصد پیرایه بستند...
خدا می گوید نگو بدون آن نمی توانم زندگی کنم ، تو را بدون آن هم زنده نگه می دارم وفصل عوض می شود ، سایه درختانی که سایه می افکنند خشک می شود ، صبر لبریز می شود، یار را که جان و دلت بود غریبه می شود و ذهنت متعجب می شود ، دشمن برمی خیزد و تبدیل به بهترین دوستت می شود ، دنیای غریبی است هر چیزی را که می گویی نمی شود اتفاق می افتد ،می گویی نمی اُفتم ، می افتی ، سقوط می کنی ، عجیب ترینش هم این است می گویی مردم اما زنده می مانی...:)
مشکلم هزارتاس از بچگی هیچ خیری تو زندگی ندیدم هیچ خوشی ندیدم ازدواجم که کردم از همیشه تنها تر شدم شوهرم همش میره خونه ی باباش اینا تا مصفه شب نمیاد اصلا به فکره من نیست من تنهام یان خونه ام که هست همش توی گوشی و اینستاس یه ذره به ادم محل نمیده ازدواج کردم خوشی ببینم نه بدبخت تر بشم سالی یبار باهم بیرون نمیریم😭😭😭😭😭دیگه خستم واقعا نمیتونم