سه سال پیش یه جا باهم کار میکردیم اونجا بودیم فهمیدیم هم دانشگاهی هستیم فقط رشته هامون فرق داره
از اون موقع ب بعد هرموقع من کاری داشتم دانشگاه من به اون میگفتم هرموقعم که اون کاری داشت ب من میگفت
چهارسال ازم بزرگتر بودو مشغول کارای اتمام تحصیل بود
همون موقع ها من با یه پسری اشنا شدم که خلاصه ادم بدرد نخوری بودو قرار دومی که باهاش تو محوطه دانشگاه بودم به همین دوستم گفتم بهم زنگ بزن زود بیا پیشم که بریم من زیاد پیش این یارو نمونم ضایعم نباشه اینجوری قضیه
اونم سرتایم زنگ زدو اومد دنبال یکی از استادا بود
پسرهم بودو بعد سلام علیک از پسره پرسید فلان جا کجاست اون پسرهم شروع کرد توضیح دادن راجع به استاده که با فلانی بردار اینو
خلاصه اومدیمو پسره گفت من خیلی از رفیقت خوشم اومد
سر این حرکتش منم خیلی به خودم نگرفتمو گفتم بهش میگم باشه ولی خب به دوستم نگفتم چیزی
کار دیگه ای از دستم برنمیومد اون موقع ترم یک بودمو از پسرو این داستانا هیچی حالیم نبود
حال پسره روهم نگرفتم فقط سعی کردم عادی باشم به رو خودم نیارم
بعدنم با دختره سرسنگین شدمو یه تایم طولانی باهاش صحبت نکردم
فقط میدونستم که اونم از رفتار اون خوشش اومد تو برخورد ولی پسره دنبال لاشی بازی بود
و من فکر میکردم که دوستم چون پسر خوبی بنظر میومد خوشش اومده بود که برا من اوکی شه
که بعدش داستانو بهش گفتم اونم مثلا ناراحت شد که من چرا گفتم باشه بهش میگم
اون داستان گذشتو الان بعد سه سال من یکی از کسایی که میشناختم تابستون یکی از واحداشو شهر ما افتاده بود باید میومد
پسره حدود سه چهارسال سال بود که اشنایی داشتم باهاش دانشجو پزشکی بود
میخواست بیاد شهرما بعد به من پیام داد که من نمیتونم شنبه به موقع برسم بعدم یکشنبه دوشنبه تعطیلیه من خوابگاه بهم تعلق نگیره باید تو خیابون بمونمو فقط تورو توی اون شهرمیشناسمو فلان
منم گفتم اوکی شنبه میرم برات ثبت نامتو انجام میدم
گفت نه هشت صبح برو که زود انجام بدی🙄😐
منم به رو خودم نیاوردمو گفتم باشه تونستم میرم خلاصه خیلی پررو بود
خودش شنبه به موقع رسیدو رفت کاراشو کرد منم دیگه نرفتم
بقیشو پست بعدی میگم