2777
2789
عنوان

نظرتون درمورد دوستم

102 بازدید | 16 پست

سه سال پیش یه جا باهم کار میکردیم اونجا بودیم فهمیدیم هم دانشگاهی هستیم فقط رشته هامون فرق داره

از اون موقع ب بعد هرموقع من کاری داشتم دانشگاه من به اون میگفتم هرموقعم که اون کاری داشت ب من میگفت

چهارسال ازم بزرگتر بودو مشغول کارای اتمام تحصیل بود

همون موقع ها من با یه پسری اشنا شدم که خلاصه ادم بدرد نخوری بودو قرار دومی که باهاش تو محوطه دانشگاه بودم به همین دوستم گفتم بهم زنگ بزن زود بیا پیشم که بریم من زیاد پیش این یارو نمونم ضایعم نباشه اینجوری قضیه

اونم سرتایم زنگ زدو اومد دنبال یکی از استادا بود

پسرهم بودو بعد سلام علیک از پسره پرسید فلان جا کجاست اون پسرهم شروع کرد توضیح دادن راجع به استاده که با فلانی بردار اینو

خلاصه اومدیمو پسره گفت من خیلی از رفیقت خوشم اومد

سر این حرکتش منم خیلی به خودم نگرفتمو گفتم بهش میگم باشه ولی خب به دوستم نگفتم چیزی

کار دیگه ای از دستم برنمیومد اون موقع ترم یک بودمو از پسرو این داستانا هیچی حالیم نبود

حال پسره روهم نگرفتم فقط سعی کردم عادی باشم به رو خودم نیارم

بعدنم با دختره سرسنگین شدمو یه تایم طولانی باهاش صحبت نکردم

فقط میدونستم که اونم از رفتار اون خوشش اومد تو برخورد ولی پسره دنبال لاشی بازی بود 

و من فکر میکردم که دوستم چون پسر خوبی بنظر میومد خوشش اومده بود که برا من اوکی شه

که بعدش داستانو بهش گفتم اونم مثلا ناراحت شد که من چرا گفتم باشه بهش میگم

اون داستان گذشتو الان بعد سه سال من یکی از کسایی که میشناختم تابستون یکی از واحداشو شهر ما افتاده بود باید میومد

پسره حدود سه چهارسال سال بود که اشنایی داشتم باهاش دانشجو پزشکی بود

میخواست بیاد شهرما بعد به من پیام داد که من نمیتونم شنبه به موقع برسم بعدم یکشنبه دوشنبه تعطیلیه من خوابگاه بهم تعلق نگیره باید تو خیابون بمونمو فقط تورو توی اون شهرمیشناسمو فلان

منم گفتم اوکی شنبه میرم برات ثبت نامتو انجام میدم

گفت نه هشت صبح برو که زود انجام بدی🙄😐

منم به رو خودم نیاوردمو گفتم باشه تونستم میرم خلاصه خیلی پررو بود

خودش شنبه به موقع رسیدو رفت کاراشو کرد منم دیگه نرفتم



بقیشو پست بعدی میگم


عصرش گفت بیا باهم بریم بیرون منم گفتم بریم شهرم نشونت بدم چندجاشو

بعد دیدم معنی ای نداره من تنهایی بخوام با این برم گفتم همین ذوستمم با دوستش اومد رفتیم چهارتایی کافه

و اون شب اصلا حالیش نبود که نباید دست به کمر من بزنو فلان مثلا موقع از خیابون رفتن راحت کمر منو میگرفت منم معذب

تو رستورانم دستشو گذاشت رو پام که اخر من عصبی شدم پامو اروم کشیدم که برداره و متوجه شد

ولی بعدشم که بیرون رفتیم باز حالیش نبود

بعد اون شب کافه دوتامونو من حساب کردمو اون دست به جیبش نزد



پست بعد میگم بقیشو

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

عصرش گفت بیا باهم بریم بیرون منم گفتم بریم شهرم نشونت بدم چندجاشوبعد دیدم معنی ای نداره من تنهایی بخ ...

دانشجو های پزشکی کلا تو فاز عجیبی هستن فکر میکنن خیلی از بقیع سر تر هستن این همه توهم نمیدونم از کجا میاد 

عصرش گفت بیا باهم بریم بیرون منم گفتم بریم شهرم نشونت بدم چندجاشوبعد دیدم معنی ای نداره من تنهایی بخ ...

تو چرا حساب كردى؟ اول كه دست زد بايد يه جورى نگاش ميكردى معذب ميشد يا بهش ميگفتى چه زود صميمى شدي بعد ميخنديدي

شب بعدش به پیشنهاد همین رفیقم سه تایی رفتیم سینماهو بیلیتارو خود پسره گرفتو رفت یکم چیپسو پفک هم خرید 

بعد اون شب رفتی یجا مجتمع تفریحی سر یه میز اروم نشستیم بستنی خوردیم اونم پسره حساب کرد

اون جا که بودیم دید رفیقم مثلا جوری رفتار میکنه که انگار بی توجهی داره میکنه و کاملا از قصد بود هی سعی کرد پسره باهاش حرف بزنهو بگه میخوام فلان کارو کنم کارخونه فلانو بزنیم بعد تموم شدن درسمو که به چشم دختره بیاد فقط

وسط حرف زدنشم از تو کیفش بالم لب دراورد زد به لبش گفت من خیلی به پوستم میرسم پوستم خیلی فوق العادس 


شب بعدش به پیشنهاد همین رفیقم سه تایی رفتیم سینماهو بیلیتارو خود پسره گرفتو رفت یکم چیپسو پفک هم خری ...

من الان نميتونم تشخيص بدم كدوم پسره كدوم دختر اسم بزار روشون خيار پسره و هلو دختر اينجوري ادامه بده😂

بعد رفیقم همچنان فقط تاییدش میکردو بازم یجور که انگار خوب رفتار میکنه بود جلو پسره و من نمیدونستم که اون دنبال تور کردن اونه تا شب بعد

شب بعد باز به پیشنهاد رفیقم رفتیم کافه که غذا بخوریم

تو کافه به پیشنهاد خود دوستم شروع کرد عکس از پسره گرفتن که مثلا من خیلی خوب از زهرا عکس میگیرمو همه عکسای پروفشو من گرفتم

شرایط مالی خوبی نداره دختره ولی گوشیش اخرین مدل بود پسره هم دید فکر کرد اوضاع مالی اون خیلی خوبه

بعد شروع کرد درمودر خانوادش پرسیدن که بفهمه ولی دختره جواب نداد هیچکدومو

خلاصه انگار مخ پسررو زدو ما رفتیم بیرون قدم بزنیم بعدم خدافظی کنیم بریم

پسره جلو دوستم هیچکدوم حرکاتیی که تنهایی بودیم میکردو نمیکرد

بعد برگشت به عنوان تخریب کردن من جلو دخترهو بالا بردن اون که مثلا من از تو خوشم اومده (قد خود پسره کوتاه بود به زور ۱۷۰میرسید)گفت بنظرم میانگین قد دختر باید ۱۶۰باشه دختر باید تو بغلی باشه 

منم نگاهش کردم گفتم پسره با قد کوتاه به شصت میگه بغلی با ۱۹۰ شصت اصلا جزو کیساش نیس

اون شب تموم شدو فرداش ما به عنوان روز اخر دوتایی رفتیم بیرون و پسره رفتارش زمین تا اسمون تغییر کرد😐

نیگفت فاطمه دماغش عملیه اصلا دختر دماغ عملی سلیقم نیس

بعد دست منو میگرفت که مثلا ببینه منم دیگه دیدم خیلی منتظر مونده که بگیره گفتم بیخیال مهم نیس دستشو گرفتم

گفت وای تو خیلی کم مویی ولی اون کامل معلوم بود ابروهاش مشکیه برمیداره مامان منم مثل توعه اصلا ابروهاش احتیاج به برداشتنو این داستانا نداره

خلاصه اون روز ناهارم به زور حساب کرد انگارو اخر سر حس کردم میخواد منو وابسته به خودش کنه

موقع خدافظی خیلی بیخودانه بغلم کرد گفت من همیشه تورو یادم میمونهو چرتو پرت😐

و خدافظی کردو رفت

و بعدش که زنگ زد بعد چند ساعت فهمیدم همش نقشش بوده🙂


بعد رفیقم همچنان فقط تاییدش میکردو بازم یجور که انگار خوب رفتار میکنه بود جلو پسره و من نمیدونستم که ...

دوستتو ميخواسته ، عجب حرومزاده اى هيچ وقت دوستتو ديت نبر همون بار اول بايد ميفهميدى

پسره رفتو فهمیپ که من وابستش نشدم انگار نقشش شکست خورده بود

یه ماهو نیم بعد برای ازمون اخر اومد بازشهرمون

من اون روز سرکارم کنسل شدو بهش گفتم میتونم یه ساعت ببینمت گفت نمیتونم امروز فردا صب ازمون دارم منم راحت گفتم باشهو کلی تعجب کرد

فردا بعد امتحانش زنگ زد گفت بیا ناهار بریم منم گفتم نمیام

و حقیقت اگر میگفت من حساب کنم هیچی پول نداشتم

و نرفتم

اونم برگشت گفت خب تو نمیای بگو دوستت بیاد اشکالی نداره

یه شماره ای چیزی بهم بده ازش بهش پیام بدم

منم چون عاشورا بود گفتم فاطمه کربلاس و واقعانم بود

و خب اونم کلی مایه

برا اینکه حرص منو دربیاره گفت ای وای دلم براش تنگ شده بود

منم گفتم نیس دیگه ایشالا دفعه بعد

گفت خیلی خب باشه

و الان رفیقم بهم گفت که پسره به اکانت اینستاش پیام میدهو من سه روز یبار جوابشو میدم

هیم میگفت وای اومد قم دوباره میریمو فلان

منم گفتم من واقعا نمیام😐برگشت گفت چون پول نداشتی نرفتی وگرنه باهاش اون روز میرفتی

گفتم من این همه راجع به رفتارش حرف زدم چرا باید دلم بخواد باهاش برم بیرون ؟

و اینکه میدونم که چت میکنن باهم و رفیقم سر سنگین شده باهام


دوستتو ميخواسته ، عجب حرومزاده اى هيچ وقت دوستتو ديت نبر همون بار اول بايد ميفهميدى

رفیقم سه سال ازش بزرگتره

و از این تعجب کردم که من هی بدیشو میگفتم اون میگفت ولی به این فکر کن که دکتره 

پسره که خیلی بی شرفه

ولی میدونم فقط فکر میکنه که رفیقم پولداره

و این وسط نمیدونم با اون دوستم چکار باید کنم چون اولین بار نیست این اتفاق افتاده

پسره رفتو فهمیپ که من وابستش نشدم انگار نقشش شکست خورده بودیه ماهو نیم بعد برای ازمون اخر اومد بازشه ...

پسرى كه واقعا كارش زشت بوده هيچى، تو از اون اولم نبايد حساب ميكردى كه پسره متوقع بشه كه دفعه هاي بعد هم تو حساب كني ، بعد هم تو واقعا فك نكنم پسره اصلا برات مهم بوده باشه . 

و دختري كه دوستشو به خاطر پسر ول ميكنه كنسله و برعكس

رفیقم سه سال ازش بزرگترهو از این تعجب کردم که من هی بدیشو میگفتم اون میگفت ولی به این فکر کن که دکتر ...

ولش كن بره بابا تنهايى از اينجور ادما بهتره ، بزار ببينه اقاى دكتر چه ادميه برميگرده ميگه زهرا تروخدا ببخشيد من اشتباه كردم و اون موقعس كه تو ميگي شما؟ به جا نميارم 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792