اینقدر گریه کردم نفس برام نمونده .شوهرم خیلی دوسم داره منم خیلی دوسش دارم .ولی اون ی هفته ای هست مثل قبل بهم محبت نمیکنه دیگه حس میکنم مثل قبل برام ذوق نمیکنه برعکس من خاک بر سر که الهی تیکه تیکه بشم همیشه در هر حالی حتی بدترین شرایط که حالم بده بهش محبت میکنم ولی اون اینجوری شده .
اینقدر دلم شکسته ک اشکام بند نمیاد .
خونه پدر و مادرم همش بهم تو سری زدن همش محدودم کردن . آرزو به دلم گزاشتن ی بار با دوستام برم بیرون من ی زندانی بودم آره ی زندانی 😭😭
اینقدر این کارا کردم خستم کردن تا به شوهرم پناه بردم دوست شدیم بعد 8 ماه عقد کردیم
همه این ها رو با گریه نوشتم
دعا کنید برام طاقت ندارم