آخه هر وقت تا پام میزارم خونشون مامانم شروع میکنه ب دعوا کردن باهام یا تیکه و کنایه زدن به شوهرم
یا با بابام شروع میکنن دعوا
یبار خسته کوفته از دانشگاه اومدم پریود شده بودم حالم بد بود شوهرم سر کار رفتم خونه مامانم تاااااا وارد شدم شروع کرد به دعوا باهام
منم ردم بیرون دیگ از اون روز نرفتم خونش
همش زنگ میزنه میگه حیلی بی معرفتی یا چرا یه خبری آزمون نمیگیری
اصلا باهاشون صمیمی نیستم از بچگی هیچ وقت صمیمی نبودیم مامان بزرگم بیشتر از مامانم بهم محبت کرد هیج وقت ار زبون مامانم حرف محبت امیر نشنیدم هیچ وقت
دوست ندارم بزم خونش ولی عذاب وجدان میکشه منو میگم تگ مریض باشن اگ تنها باشن چی 😪😪😪