گفتم شوهرم منو أورد خونه بابام بعدم بهم گفت تو دعوا ميكني من نميتونم بآهات زندگي كنم يه هفته نيا يه خونه جدا واست ميگيرم
من پاشدم رفتم تو خونه دوستاش بودن و دعوا كرديم و
حالا بابام رفته شوهرم بهش گفته من زنشو دوست دارم مهرو دعوا ميكنه سر حجاب و دانشگاه و اين چرا و پرتا بياييم ٣ تايي حرف بزنيم
بعدم شوهرم به من زنگ زد و شروع كرد حرف زدن بعدم گفت مثل فلاني نجيب باش حالا فلاني يكي از اقوامه كه شوهرش زن دوم گرفته و مونده
منم گفتم من نجيييب نيستممم اگه اين نجابتههه
بعدم گفت طلاقت نميدم تا موهات رنگ دندونات شه
مامانم هم از اين طرف ميگه اين شوهر نميشه واست