من یک ساله متاهلم.
منو همسرم خیلی همو دوس داریم، همسرم خیلی مرد خوبیه و همه کار برام میکنه.
تو این یک سال، کلا تو این چهار پنج سال اصلا نشده بود به عشقه چهار پنج سال پیشم فکر کنم، نمیدونم چرا الان یهویی بعد از این همه سال باید بیاد تو مغزم و ذهنمو درگیر کنه.
تو اون رابطه همه چی خوب پیش میرفت اما بعد از یک سال خیلی یهویی اون ادم سعی کرد ارتباطشو با من کم کنه. دختری تو محل کارش بود که چند سال ازش بزرگتر بود و اون مدام از اون دختر تعریف میکرد. من شک کردم که خیانت میکنه و دیگه منو نمیخواد اما هیچوقت نتونستم ثابت کنم. فهمیدم که با اون دختر دو تایی تنها بیرون میرن و به روش آوردم ولی اون میگفت که فقط ارتباطشون کاریه و من ادمه شکاکی هستم و بعدش همین شکاک بودنم رو بهانه کرد و ارتباطشو با من قطع کرد. تا چندین ماه هر شب کارم گریه بود و خیلی عذاب کشیدم عینه روانی ها بودم. ولی خب کمکم فراموش کردم و چند سال بعد ازدواج کردم
نمیدونم چرا الان یهویی بعد از چند سال دارم به این فکر میکنم که من چی کم داشتم که اون با من اونکارو کرد.
فقط میدونم عاشقه همسرم هستم و دلم نمیخواد با فکر کردن به کسه دیگه ای تو ذهنم به شوهرم خیانت کنم.
ولی خب نمیدونم چرا امشب این افکار عینه خوره افتاده تو مغزم و از ذهنم نمیره بیرون 😑
چیکار کنم الان از مغزم بیرون بره این افکار 😔