المجلس السادس

پیشتر از آنکه صبح مرگ بدمد، این بازی را بر دل ما سرد گردان ؛ تا بهنگام از این هنگامه بیرون آییم و از شبروان باز نمانیم. چون صبح بدمد، ما را به کوی قبول تو یابد.

نادر کسی بود که این بانگ و نصیحت درگوش او رفت و کم کسی بود که کسی کرد و این سیاهآبه را به ناکسان بگذاشت. خداوندا! و پادشاها! ما را از آن نادرکسان گردان



با یار به گلزار شدم رهگذری
بر گل نظری فکندم از بیخبری
چون دید بتم گفت: که شرمت بادا
رخسار من اینجا و تو در گل نگری؟
به هرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان (و) به هرچ از دوست وامانی چه زشت آن نقش و چه زیبا