۲۷ سالمه کسبو دوست دارم ب اتیش زدمو خودمو خانوادم قبول نکردم هرخاستگاریم میاد باز خانوارم قبول نمیکنن نخانوادم نشستن ب امید ابنکه پسر عمم بیاد خاستکاری پسر عمم یکساله میخاد بیاد خاستکاری ولی من قبول نمیکردم اصلا اونو خیلی خوشمنمیاد ازش من کسی ک دوستش دارم میخام
تو این سن زندگی کردن باخانواده شرایط سختیه تو فامیل دختر فقط من موندم حتی کوچیکتر از منم ماه پیش عقدش بود همه تو فامیل ب چشم دلسوزی به من نگاه میکنن خیلی تنهام دوستام همه ازدواج کردن رفتن خیلی احساس بدی دارم