مادرشوهرم تفکرات قدیمی داره با این وجود تو زندگی ما خیلی دخالت میکنه من سر تقسیم زمین ها که به شوهرم نداد چندسالیه زیاد باهاشون در ارتباط نیستم از اونور همش تلاش میکنه بین منو شوهرم اختلاف بندازه من تو یه شرکت مدیرفروش بودم که بخاطر رماتیسم چندماهیه که کار نمیکنم و استعفا دادم تو این چندماه مادرشوهرم دیوونم کرده که چرا نمیری سرکار پسرم وظیفش نیست خرج تو و دخترتو بده سری قبل تو روش وایسادم و گفتم اگه دلت میسوزه واسه پسرت حق و حقوقشو بالا نکش خرج داماداتو میکشی تو حرف واسه پسرت دلسوزی میکنی ما ازتون توقعی نداریم فقط هر سری به یهونه های مختلف پسرتو تیغ نزن که مجبور نباشه بیشتر کار کنه دیگه هیچی نمیگه از اون روز به من حالا گیر داده به دخترم که دانشجو هست میگه دخترو چه به درس و مشق بره شوهر کنه یا بره سرکار هر سری میاد کلی روح و روان دخترمو بهم میریزه اصلا دلم نمیخواد ببینمش متاسفانه کنار خونش ویلا ساختیم و ناخواسته هر از چندگاهی مجبورم قیافشونو تحمل کنم
چندوقت پیش بیرون در خونشون بودن منو شوهرم و دخترم میخواستیم بریم خونمون بعد از چندماه اینا بیرون در بودن تا رفتیم جلو در خونمون ما رو دیدن در رو بستن محکم رفتن تو پدرشوهرم و مادرشوهرم
واقعا بهم برخورد رفتارشون من سالی یبارم خونشون نمیرم با اینکه اونا همش مزاحم میشن
اون روزهم میخواستم چند روز برم خونه خودمون