اصلا عجله نکنید تو رو خدا
ما دو تا دوست خانوادگی داریم و رفت و آمد داریم
از بچگی پدرم با این دو تا آقا دوست شد و همیشه عین برادر سه تایی با هم بودن
یکیشون یک پسر بیست ساله داره
پسره هم کارمنده
خانواده اش خیلی عجله کردند
نمیدونم شاید آقا پسر عجله داشت
چند تا جا رفتن نشد تا اینکه مادر پسره رفت سراغ همین دوست خانوادگی ما که دختره هم سن پسره هست
این دختره و خانواده اش سر یک هفته جواب بله دادن و اینا نامزد شدند
یکسال عقد بودند
یکسال هم عروسی کردند
حالا دختره قهر کرده خونه باباش اومده و میگه شوهرش براش مرده میخواد طلاق بگیره
الان هم دل پسره خون شده و خجالت میکشه برگرده خونه پدر و مادرش
این چیزی گفتم واقعا اتفاق افتاده ها داستان نیست
اگر لازم شد این داستان رو برای داداشت تعریف کن که از یکی شنیدی
بگو عجله نکنه صبور باشه الان مادر پسره مریض شده چند روزه تو خونه هست از غصه