وقتی ۱۳سالم بود یکیو خیلی دوست داشتم بهم زنگ میزدیم فقط در حد زنگ زدن بود مامان بابامم نمیدونستن چند ماه بعدشم منو با یکی دیگه نامزد کردن ولی بازم من به همون پسره زنگ میزدم نامزدمو دوس نداشتم تا این که ۱۵سالم شد بازم بهم زنگ میزدیم خیلی بچه گی کردم واقعا پشیمونم یه روز بهش گفتم بیا تمومش کنیم من نامزد دارم اونم قبول کرد منم چون یه چندتا نامه بهش داده بودم گفت فردا میارم خونه تون یواشکی بهت پسش میدم منم قبول کردم هرچی اس ام اس تو گوشیم بودو پاک کردم همون روز رفتم خونه عموم عموم گوشیمو گرفت و گفت میخوام یه چنتا اهنگ بگیرم ازت که ساعتای دوازده کلی پیام عاشقانه داده بود بهم گوشیمم دست عموم بودو دیده بود ولی چیزی بهم نگفته بودو سیمکارت منو با خودش عوض کرده بود من خرم اصلا نفهمیدم
فردا صبح به اون خط زنگ زده بود تا ببینه کیه وقتی فهمید کیه اومد بهم گفت از تو انتظار نداشتم همچین کاری بکنی .منو عموم خیلی همو دوست داشتیم اخه.هیچی دیگه چند روز بعد اومد خونمون به مامان بابام گفت و منم گفتم نه دروغه مامان بابامم حرف منو باور کردن وقتی پسره فهمید عموم فهمیده یعنی من بهش گفتم فرار کرد رفت حالا کجا نمیدونم همه فهمیدن حتی نامزدم عمومم به همشون گفت پسره به برادر زادم مزاحم شده و من کاری نکردم
یه سال گذشت اونو پیدا کردن نامزدم و عموم رفتن اونجایی که هست اونم گفت بود که اره من مزاحمش شدم ولی اون کاری نکرده واینا دیگه منم بهش زنگ نزده بودم با خودم گفتم دیگه تمومش میکنم اونم دوباره برگشت نامزدم و بابام بهش گفتن باید بیای و صابت کنی که دختر ما کاری نکرده اومده بود و شوهر عمه ام با عمه ام از زبونش حرف کشیده بودنو اونم همه چیو گفته بود نامه های منم داده بود به اونا ولی گفته بود من کاری نکردم حمیرا خودش بهم زنگ میزد من بهش گفتم زنگ نزن تو نامزد داری ولی گوش نداد در حالی که چند بار تحدیدم کرده بود اگه بهم زنگ نزنی همه چیو به همه میگم دروغ گفته بود بیشعور همه چی رو انداخته بود گردن من
یه روز عمه زنگ زد به مامانم اینا گفت دخترتونو ور دارین بیاین خونع ما چون پسر مردم کاری نکرده دختر خودتون بوده که اینکارا رو کرده و حرچی مردم میگفتن که دخترتون با این پسره در ارتباته راسته نامه هاشم پیش ماست حالم خیلی بد بود خیلی ترسیده بودم مامانم میگفت اگه راست باشه زندت نمیزارم
رفتیم اونجا اون نامه هارو گذاشتن جلو مامان کاش همونجا میمیردم اون اقا م اونجت بود ابروم به کلی رفته بود و ابروی خانوادمم زیر سوال برده بودم عموم مم اونجا بودو کلی بهم توهین کرد که تا عمر دارم فراموش نمیکنم به بابام خبر دادن اونم اومد بهم فحش میدادنو میگفتن اگه داریم زندت میزاریم بخاطر اینکه شوهرت نفهمه شوهر عمه ام گفت بیاییم همینجا حرفا رو تموم کنیم و بگیم تقصیر این پسرست و حمیرا کاری نکرده گفتن فردا به شوهرش زنگ میزنیم میگیم بیاد اینجا و تو همی به این اقا فوش بده و سیلی بزن و بگو چرا اسم منو خراب کردی وگرنه ابروی مامان بابات میره و نامزدتم ولت میکنه
مام به وپسره میگیم چیزی نگه و ساکت باشه من گفتم نه نمیشه نمیتونم ولی مامانم گفت نباید ابروی مارو ببری اونجوریم شد نامزدم باور کرد من کاری نکردم و تموم شد رفت ۱۷سالم شد و ازدواج کردم اومدم خونه خودم