وقتی ۱۳سالم بود یکیو خیلی دوست داشتم بهم زنگ میزدیم فقط در حد زنگ زدن بود مامان بابامم نمیدونستن چند ماه بعدشم منو با یکی دیگه نامزد کردن ولی بازم من به همون پسره زنگ میزدم نامزدمو دوس نداشتم تا این که ۱۵سالم شد بازم بهم زنگ میزدیم خیلی بچه گی کردم واقعا پشیمونم یه روز بهش گفتم بیا تمومش کنیم من نامزد دارم اونم قبول کرد منم چون یه چندتا نامه بهش داده بودم گفت فردا میارم خونه تون یواشکی بهت پسش میدم منم قبول کردم هرچی اس ام اس تو گوشیم بودو پاک کردم همون روز رفتم خونه عموم عموم گوشیمو گرفت و گفت میخوام یه چنتا اهنگ بگیرم ازت که ساعتای دوازده کلی پیام عاشقانه داده بود بهم گوشیمم دست عموم بودو دیده بود ولی چیزی بهم نگفته بودو سیمکارت منو با خودش عوض کرده بود من خرم اصلا نفهمیدم