شوهرم بددهنی.عصبی میشه خودخواه تمام عیار.اجازه بیرون رفتن تنهایی نمیده.اجازه تحصیل نداد .تنها جایی ک میزاره برم خونه مامانمه اونم با هزار غرغر هفته ای ی بار خونه مامانم میرم فقط حال مامانم خوب نبود دوبار درهفته اومدم.بهم میگه برو هر وقت سیر شدی بیام دنبالت .در حالیکه مامانش رو برد آزمایش بهم گف بیا بریم گفتم سردرد دارم من نمیام روم دست بلند کرد و زد و منو شب کشوند ب ی شهر با مسافت طولانی.خونه مامانش بی غرغر میبره .مدام برای خواهر زاده هاش پول خرج میکنه ب من میرسه پول نداره. صب تا شب ی زندانی ام تو خونه.حالم از این زندگی ب هم میخوره
ب مامان بابام هم میگم خسته ام با طعنه میگن شوهر دیگه میخوای .و مخالفت شدید میکنن.واقعا کسیو ندارم.
۲۲ سالمه
ازدواج اول ۱۸ سالم بود چیزی حالیم نمیشد ازم پرسیدن گفتم نه اومدم خونه شنیدم دارن درمورد عقد همون شب صحبت میکنند خونوادم
ازدواج دومم هم پدرم گفته بود ب مامانم ک با بابای دوماد رودربایستی دارم و فامیلیم راضیش کن جواب بله بده.من احمق هم شناخت کمی داشتم و جواب بله گفتم...