ما اوضاعمون خیلی خوب بود هرروز خرید و مسافرت و خوش گذرونی اتفاقی افتاد و یکی پولمونو برد ورشکست شدیماومدیم نزدیک این خواهر شوهرم
هرچی میگم دوس دارم فرداش انجام میده من نمیتونمالان
اونسری گفتم برا اشپزخونه ی میز دونفره میخوام ی میز ناهار خوری داریم گوشه پذیراییه ۶ نفره اونام دارن فرداش رفت خرید گفتم الان فقط لباس سبز دلم میخواد فرداش رفت کلی شلوار و مانتو سبز خریر
رفتم برا بچع هام کاپشن مارک خریرم
رفت خرید
برا دخترم پیراهن خریدم رفت عین همونو برا دختراش خرید
راجب بلاگری گفتم رفته پول داده ی بلاگر تبلیغش کنه بلاگر بشه
بعد از من ۱۰ سالی بزرگتره
الان داشتیم باشوهرم راجبش حرف میزدیم
خیلی انرژی منفیه این کارای خواهر شوهرم
حس بدی میگیرم