صرفا خیلی دلم گرفته بود خواستم بنویسم
مادری که از دو سه سالگی ولم کرد و تا الان نه سراغی گرفته نه حتی میدونم کجاست و چه شکلیه
پدری که از وقتی یادم میاد زندان بود و وقتیم بیرون بود زندگیم جهنم بود
پیش مادر بزرگی بزرگ شدم که به دید همه مهربون ترین بود حتی از مادر و واقعا هم از نظر مالی مهربون بود ولی زخم و کنایه هاش هنوز که هنوزه قلبمو درد میاره
گفتم ازدواج کنم از این وضعیت درام....با ادم خوبی ازدواج کردم ولی خانوادش بخاطر خانواده من بار ها تحقیرم کردن
خودشم که الان مریض و در انتظار پیوند کبد
با این وضعیت مادر بزرگم زنگ زده میگ دیدی بدبخت شدی شوهرت اینجوریه ؟الهی درد و بلای پسر من بخوره تو شکم شوهرت
یعنی دعا دعا میکنه بمیره
نمیدونم چرا
چرا اینقدر بدبختم
از همه بدتر اینکه حتی نمیتونم خودمو بکشم چون بچه دارم
دعا و نذر دیگ روم جوابی نداره اصلا موندم دیگ خدایی هست یا نه......
اگه هست که حتما ما جزو بنده هاش نیستیم