فامیلیم با خانواده شوهر میدونم برای خانوادم خییلی بد میشه.تو یک شهر خیلی کوچیکی زندگی میکنیم تو دهن مردم میفتم.ازدواج دوممه.وضعیت مالی خیلی خوبی داره پدرشوهرم شوهرمم وضعش متوسطه .میگه دوستم داره اما اختلاف نظر داشته باشیم خیلی زود عصبی میشه و می زنه یا هل میده یا میزنه تو گوشم.طاقت اینکه مخالفت کنم نداره.حرف حرف خودش باید باشه. اجازه تحصیل نداد.اجازه تنها بیرون رفتن نمیده حتی خونه مامانم نمیزاره هر وقت دلم خواست برم هفته ای یکبار میرم خونه مامانم.حسااابی بچ ننه هس همه حرفامو میره ب مامانش میگه.مسدونم براش تو اولویت نیستم.اجازه ارتباط با دوستام رو نمیده.بخوام مثلا برم آرایشگاه میگه تنها حق نداری بری با مامانم یا مامانش میفرسته بعدش هم میگه نمیخواد بری خودت تو خونه خودتو اصلاح کن.خونواده شوهرم مجلس داشتن میخواستم برم ی ارایشگاهی ک مدنظر داشتم گفتش نه حق نداری هر حا خواهرم رف تو هم برو.یک مجلس میریم عروسی یجوری هماهنگ میکنه ک با مامانش برم .یعنی شبیه یک زندانی هستم
دارم دیوونه میشم تو دو راهی موندم بمونم یا طلاق.بزرگترین دغدغه ام روابط محکمی هس ک دو خانواده دارن...اینکه بعد جدایی خونوادم از سمت اونا طرد شن.چون فک و فامیل زیاد دارن و ماهم با همشون فامیلیم.