همسایه ما تو بارداری رفته بود خونه مادرش اینا. بعد یدفه خواهرش میاد از خونه شون یه چی برداره ببره در رو باز میکنه میبینه دامادشون با یه زنه رو هم بودن زنگ میزنه باباش میاد یه دعوایی شد اون روز که نگو.خاک برسرش کنن یه ماه نتونست نبود زنش رو کنترل کنه .شعور نداره بخاطر توله این زن به این روز افتاده که رفته اونجا استراحت کنه
دوتا بچه دارم دلم به حالشون می سوزه اما می تونم ادبش کنم تا دیگه غلط نکنه از روز اول زندگیمون همش مشکوک بود دلم یک زندگی آروم میخاد آخه چقدر باید استرس داشته باشم
خیلی سخته بقران .به من هیج حسی نداره .دوبار مچشو گرفتم قهر کردم مثل خر زار می زد و افتاد رو دست پام الان که برگشتم باز با دختر عموش صحبت می کرده الان که بهش میگم میگه برو جدا شو