عقدم
برادر شوهرم از عمل اومده قراره شد ساعت ده شوهرم بیاد بریم بهش سر بزنیم من خونه خودمون شام خورده بودم نرفتم سر سفره ولی شام خوردن میوه خوردن ساعت شد ۱۱ و خوردی ای خواهر شوهرمینا رفتن تو حیاط بودیم به شوهرم گفتم ماعم بریم یه مدل از سر باز کنی گفت خب حالا میریم
عادتشه بعدش درحالی که مادر شوهرمینا تو حال نشستن منو بکشونه تو اتاق
منم گفتم اسماعیل تو اتاق نریماا برگشت سمتم با داد گفت گفتم نمیریم رفت تو
خیلی ناراحت شدم ولی تو جمع به رو نیاوردم رفتم تو گوشی تا بیایم الان منو رسوند منم تو ماشین اصلا حرف نزدم باهاش هی شوخی موخی میکرد بدتر رو مخم میرفت
الانم زنگ زد سرد جواب دادم ولی میخوام پیام بدم بفهمه ناراحتم چی بگم