چند سال پیش دو تا از دخترخاله هام ازدواج کردن خالم دعوتمون نکرد با این که هزار تا احترام گذاشتیم بهشون خلاصه قطع ارتباط بودیم از سال ۹۴ تا پارسال
خلاصه خودشون اومدن جلو آشتی کردن
سه ماهه مامانم خونمو کرده تو شیشه که میخوام برم سر بزنم
خلاصه زنگ زد خودشو دعوت کرد کله پاچه و سبزی و میوه و شیرینی و...خرید شهرمونم ازشون دوره تقریبا ۳ ساعت راهه
ظهر تا حالا اینجاییم خدا شاهده مثل سگ پشیمونم
دختراش که همسن و سال خودمم اصلااااا طرفم نیومدن
پذیرایی افتضاح (چشم و دل گشنه نیستم ولی ما بعد ده سال رفتیم اونجا)
دختر کوچیکش ۱۴ سالشه رفت تو اتاق درو کوبید اون یکی هم کلی به خودش رسید زد بیرون
هر چی به مامانم میگم صبح زنگ بزنم بابام بیاد دنبالمون قبول نمیکنه میگه دو روز بمونیم
بگذریم از اینکه پارتنرمم باهام بحث کرد که چرا رفتی اونجا بدم میادش