۱۸روز از زایمانم میگذره
تو بیمارستان تایم مرخصی همسرم با خودش برام گل نیاورد شیرینی هم نیاورد تخت بغلیم خانوادشدن با گل وشیرینی اومده بودن ملاقاتش اما من تنها با مادرم همسزمم هراسون با استرس بدو بدو درحالی ک تلفن بدستش بود وهی از کارگاه لعنتی زنگ میزدن اومد برای برای ترخیص من
البته قرار بود شب ترخیص بشیم ولی ظهر شد یهویی
خلاصه اومد برای ترخیص بدون هیچ گل وشیزینی ای ومن بشدت حسرت تخت بغلی رو میخوردم راستش از شوهرم پیش تخت بغلی تعریف کردم و چقدر ناراحت شدم ک شوهرم با حرفم یکی نبود
اما اینم بگم ک برای ملاقاتی با کلی خوراگی میومد آخه من عاشق خوراکی ام
خلاصه الان ۲۰ روز میگذره از زایمانم ۷کارتن شیرینی خامه مردمو داده بخاطر بچه
ون گل برام آورده میگه رفتم جاهای مختلفو گشتم گلی ک خوب باشه ندیدم ی سری هم با داداشم رفته بود هیجی نگرفته بود از داداشم پرسیدم گفت رفتیم گشتیم گلاش قشنگ نبود
دیروز رفتم خودم گل خریدم اما عقدهدی گلی وشیرینی ای ک توبیمارستان بهم نداد ولم نمیکنم
میخوام ی ولخرجی توپ بکنم دلم خنک بشه چی بخرم چ کارکنم یادم برع