ماشین مان کنار خیابان توقف داشت من به شهر زیبایم مینگریستم
توجهم جلب شد به سوسکی که از خیابان در حال گذر بود
او بدون اینکه بتواند گردن خود را به چپ و راست بگرداند و از هجوم این تانک های آهنی در امان بماند در حال راه رفتن بود
نگرانش بودم سرنوشت خوبی در انتظارش نمیدیدم
دعایش میکردم که سالم به مقصد برسد و برسد به جایی که با آسایش زندگی خود را سپری کند
چشمانم را به حرکت ایشان دوخته بودم سی ثانیه گذشت او در وسط خیابان بود دلواپسش بودم دلشوره داشتم
ناگهان زیر چرخهای یکی از آن آهن های متحرک ماند و وفات نمود
زندگی او در 9 شهریور ساعت 20:16 پایان یافت مانند پایان زندگی میلیون ها موجود دیگر در همان لحظه
میخواستم از ماشین پیاده شوم و پیکر او را از زمین بردارم اما آهن پاره ها غرش کنان به جلو گسیل میشدند