میخوام برای خودم زن مستقلی بشم من از این ادم ها هستم که اگر دوستی میکنن اخر فداکارین ( رفیق باز منظورم نیستا) اگر با کسی هستن تمام تلاشو واسه کمک میکنن (البته تعداد دوستهای محدود هم دارما) به تبع بعد از ازدواج برای همسرم هم از جون و دل مایه گذاشتم تمام حقوقم رو میدادم بهش البته اینم بگم اون هم از خرج کردن برای من چیزی کم نمیگذاشت و تا یه زمانی هم اصلا پول های همسرم هم تو حساب من بود . هرروز سر کارم تا 5عصر بعد اون هم کلاسی نمیرفتم که نکنه همسرم تنها بمونه بارها دلم میخواست برم خونه مامانم اما نرفتم که تنها نمونه خلاصه همه کس رو از جمله خودم رو به همسرم ترجیح میدادم تا اینکه مسایلی پیش اومد که من فهمیدم نه همسرم منو ترجیح نمیده نه به خودش و نه خونوادش ... خلاصه نمیخام از بی مهری های اقایون بگم که همین الان اگه بقیه تاپیکهارو نگاه کنید میبینید میخام از راه چاره حرف بزنم دوستان ... میخام مستقل بشم ... ازاد بشم ... کیا میخان این تصمیمو بگیرن؟یا قبل از من گرفتن؟
زری جون من که به همه بچه ها پیشنهاد میدم برای قدم اول برای خودشون بی اطلاع کسی اگر هم با اطلاعه مقدارش مشخص نباشه پول برای خودمون پس انداز کنیم . مقدارش مهم نیست
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
مثلا دیروز به من می گه چیزی رو دسک تاپ نداری ؟منم گفتم نه . من رو دسک تاپ که چیزی نمی ذارم بعد دیدم داره مودم نصب می کنه گفتم مگه مشکلی داره گفت ویندوزشو عوض کردم دیگه منم خیلی ناراحت شدم گفتم چرا به من نگفتی من تو پوشه کلی فایل داشتم . میگه من که گفتم رو دسک تاپ چیزی داری یا نه ؟!!!!!!!!!!!
می فهمم نیکا جون کار خونه خیلی سخت تر از کار بیرونه من خودم حاضرم هر روز سر کار باشم ولی تو خونه کار نکنم البته یه فقط فکر نکنید تنبل و شلخته هستماااااااااااااااا
گاهی باید فاتحه خاطره ای رو خوند وگرنه همون خاطره فاتحه تو رو می خونه
عسل جون تو دقیقا مثل منی منم شوهرم هوامو داره زیاد و بهم میرسه از دست مامان و خواهرش که ناراحت میشم غر میزنم میگه نباید ناراحت بشی چرا واسه چیزای کوچیک خودتو ناراحت میکنی؟ بابا خوب ناراحتم
منم ناراحت شدم برای اینکه بحث و دلخوری پیش نیاد الکی خودخوری کردم ولی امروز که اومدم سرکار خیلی عصبی شدم .بهش زنگ زدم چند بار و رفتم رو مخش و عصبیش کردم . گفت غلط کردم بعد هم گوشی رو قطع کرد متاسفانه همه مشکل منم وابستگی زیاد به همسرم هست تا حدودی دارم از نظر مالی مستقل می شم برای خوم اوراق خریدم ولی وابستگی عاطفی پدر منو درآورده اگه 1 هفته حرف نزنیم براش مهم نیست ولی من نمی تونم کم میارم . بارها باهاش حرف زدم ولی اون خیلی مطمئنه که همیشه کارشو درست انجام می ده .
خانواده شوهر من این تیپی ین: مانتو مشکی شلوار مشکی کفش مشکی وراب مشکی مقنعه مشکی چی بشه روسری سر کنن که اونم معمولا مشکی چادر هم که ای خودش داره. حالا گاهی هم استثنا داره ها اما در کل همینه که همینه
اویل عقد شوهرم میگفت جوراب مشکی به پات میاد من از عمد رنگ پا میپوشیدم میگفتم مشکی دوست ندارم. و وراب مشکی با مانتوی کرمی زشته. مانتو اصلا مشکی نمی پوشیدم. میگفتم مگه افسردگی دارم؟ میگفت مقنعه و روسری مشکی بهت میاد میگفتم مشکی افسردگی میاره و شرعی ش هم میگفتم چرا اسلام قرمز را مکروه نکرده؟ گفته مشکی مکروهه؟ روسری های شاد سرم میکردم. صورتی قرمز سبز البته منم با چادر بودما هروقت یه شهادتی چیزی بود یا یکی از اقوام فوت میکرد تیپ مشکی یا تیره میزدم. تا جایی که این برای شوهرم جا افتاد که رنگ تیره برای عزاست یادمه این اواخر یه بار رفته بودیم خونه مادرشوهرم ، شوهرم به خواهراش گفت چرا همه ش مشکی می پوشین؟ دل ادم میگیره
یا یه بار به شوهرم گفتم میخوام برای مادرت برای روز مادر یه روییسری رنگی بگیرم این همه مقنعه مشکی سر نکنه. نمیدونم چی رفته بود به مادرش گفته بود که مادرش خونه ی ما که اومد برای سر زدن روسری آبی سر کرده بود و گفت اینم به خاطر تو
اعتماد به نفس داشته باش خوب بپوش خوب بگرد و خودت را نباز