از تنهایی دارم میترکم خواهرام به شدت بهم بد کردن یه خواستگار داشتم متنفر بودم ازش هزار بار جواب رد دادم نمیرفت آخر سر باهمدستی خواهرام تونست مخمو بزنه خواهرام بهش میگفتن اینجور رفتار کن اونجور رفتارکن تا دلشو به دس بیاری آخرسر فهمیدم هرزس انگشترو پس دارم دیگه خانوادم خونمو تو شیشه کردن همون خواهرا رفتن پیش بابام گفتن که من باهاش رابطه داشتم بابامم به شدت تعصبی از اون زمان مثل یه حیوون باهام رفتار میکنه نمیدونم چی کار کنم بااین که من از هرلحاظ ازخواهرام بهترم شاغلم تحصیل کردم فقط چون مثل خواهرام چادری نیستم ..بعضی وقتا عمیقا به مرگ فک میکنم