المجلس الرابع

اموات عند الخلق احیاء عند الرب
خلقت انسان:

داستان عازم و شیخ
عازم رسید به جایی، قومی دیدکه کِشْت کرده بودند و تیمار داشته تاکشتشان تمام رسیده و بلند شده و دانه ها آکنده شد، لایق درودن و خرمن کردن شد. آتش آوردند و آن همه کشت را سوختند.با خودگفت: ای عجب، سوختن چنین دخل، دریغشان نمی آید؟

عازم گفت:
مردی دیدکه با سنگی میکوشید تا آن سنگ را بردارد. نمی توانست برگرفتن و نمی توانست از جا جنبانیدن سنگی دگر آورده و پهلوی آن نهاده می کوشید تا هر دو را بهم برگیرد. بجنبانید نتوانست برگرفتن. گفت: ای عجب تا یکی بود، نمیتوانست از جا جنبانیدن اکنونکه دو شد وگرانتر شد، چون میتواند از جا جنبانیدن؟ رفت، سنگ سوم آورد، پهلوی آن دو نهاد. چون سه سنگ شد، هر سه را برداشت و روان شد

وگفت: دیدم ماده سگی، سگ بچگان در اندرون شکم مادر بانگ می کردند.
گفت: این مثل آنهاست که سخن بیوقت گویند. ایشان به مثل سگ بچگانندکه هنوز در شکم مادرند و بانگ می کنند.

و حکایت ثعلبه:

ثعلبه در آن کوه بود تا پیامبر سلمان را بدنبال او فرستاد چون ثعلبه آواز قران خواندن رسول بشنود، عقل از وی زایل شد و بر جای بیفتاد. چون رسول از نماز فارغ شد به نزد ثعلبه آمد. از پرتو رسول ثعلبه به خود آمد و دل بازیافت ثعلبه گفت از خجالت گناه گریختم پیامبر به او گفت کلام خدا بزرگتر از گناه توست ثعلبه به خانه رفت سه شبان روز در نماز زار و نزار شد. پیامبر بیامد فرمان آمدکه معصیت او را درگذرانیم ثعلبه هم در آن دم از دنیاگذشت و بر وی نمازکردند انا لله و انا الیه راجعون
فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات» کدام بازرگان از این سودمندتر باشدکه معصیت بنده، طاعت گردد و جفا، وفا شود
