یکی رو میشناسم میگه دانشگاه دولتی یه رشته ی خوب قبول شدم مادرم نذاشت برم. گفت برو سر کار، درس به درد نمیخوره، میگه منم رفتم سر کار. نمیذاشت یه قرون دستم باشه هر روز میگفت اومدنی سر راه یه مرغم بگیر بیار فلان چیزم بگیر بیار.
بخشی از خرج خونه رو انداخت گردنم.
میگه با اینکه بابام خونه،ماشین زمین و خیلی چیزا به نام مادرم زده، ولی یه بار بابام گفت فلان زمینشو که یه جای پرت تو داهاتمونه و همچین ارزشی هم نداره میخواد بزنه به نام من.
مادرم با پدرم دعوا کرد که حق نداری بزنی به نام بچه، اونم بزن به نام خودم.
میگه یه لباس فروشی باز کردم.
مادرم همش میگفت باید بیام کنار مغازه ت یه لباس فروشی بزنم مشتریات کساد شه.
میگفت ازدواج کردم مادرم همش راجب من دروغ و تهمت به شوهرم میگفت و راجب اون دروغ و تهمت به من میگفت. بعد میگفت به شوهرم گفته بود زنتو طلاق بده بهت خیانت میکنه.
دوستم میگه هر بار که شوهرم برام لباس یا طلا میخرید به مامانم نشون میدادم مامانم چهره ش در هم میشد.
میگفت همش بین من و شوهرم بحث و دعوا مینداخت تا اینکه دیگه تهمتای مادرم به شوهرم ثابت شد که دروغه.
میگفت الان با مادرم کلا قطع رابطه م و تو زندگیم ارامش دارم.
خیلی عجیبه برام چه طور یه مادر میتونه به بچه ش حسودی کنه اخه