با یه بنده خدایی خیلی وقت بود اشنایی کوچیکی داشتم بعد اون یه شهر دیگه بود درس میخوند من یجا دیگه
ماهه پیش کارای دانشگاهش جوری شد که مجبور شد برای سه واحد بیاد شهر ما
بعد زنگ زد به من که من هیچکیو اونجا ندارمو فلان فقط تورو میشناسم گفتم خب بیا این چند روزیم که هستی میریم بیرون خوش میگذره
موقعی که اومد من گفتم یکم بی معنیه بخوایم دوتایی بریم تنها گفتم یکی از دوستامم اومد
رفیقم دوسال از پسره بزرگتره پسره هم دوسال از من
بعد پسره کلا رفتاراش خیلی آنرمال بود انگار که دوتا دختر دیده میخواد مخ هردورو بزنه کاملا مشخص بود
هم من حس کردم هم دوستم
اون چهارشب کلا باهم بیرون بودیمو روز اخرم دوتایی رفتیم
بعد روز اخری که باهم بیرون بودیم خیلی راحت دستمو میگرفت منم روم نشد چون روز اخری بود که مونده بود چیزی بگم گفتم حالا یه دسته اشکال نداره
خلاصه که رفتو الان برگشته که ازمون بده برای پایان ترم
امروز صبح اومدهو انگار فردا میره شب
من امروز چون اربعین بود تعطیل بودیم بعدم قبلا بحثش شده بود که بیاد اینجا باز دوباره بریم بیرون
رفیقمم رفته زیارت عراق یه هفتس نیومده
زنگ زدم بهش گفتم من سرکار نمیرم میخای یه ساعت بریم برگردیم تا من سرکار نیستم بیکارم
گفت نه من فردا امتحانمه درس باید بخونم خیلی حیاتیه ازمونم
گفتم خیلی خب باشه بعد انگار تعجب کرد من راحت قبول کردم
گوشیو قطع کردمو یه ساعت بعد زنگ زد گفت فردا ناهار بریم بیرون منم گفتم فردا ظهر خیلی گرمه منم بعدش باید برم سرکار
گفت ناز میکنی گفتم نه
گفت خب من با دوستت میرم اشکال نداره تو نیا
گفتم باشه برید خوش میگذره
من گرمه نمیام
گفت خیلی خب ایدی ای چیزی ازش بده گفتم حتما
فاطمه از خاک عراق فردا ناهارو باتو میچینه
بعد گفت عه نیستش فکر میکردم هست گفتم نه نیس
گفت چه حیف دلم میخواست ببینمش
گفتم اره خلاصه قطع کردیمو منم دیگه حرکتی نزدم
حالا مطمئنم فردا میگه بریم ناهارو
بنظرتون برم یا نه خودم که دلم نمیخاد برم با این لاشی بازیاش پسره هول😐