خواهرشوهر بزرگمم پارسال من و خانوادم قرار بود بریم مشهد شوهرم گفت من و خواهرمم میایم
خلاصه رفتیم این خانم از بس حسادت کرد که چرا بچت منو دوست ندارع( دخترم ۹ ماهه بود و من بنابر دلایلی ۶ ماه اول زایمانم خونه بابام بودم بالطبع بچه بیشتر با خانواده من انس گرفته بود و خواهرشوهرم حسادت میکرد) و مدااام تو گوش شوهرم میخوند که انگار ن انگار من عمشم منو دوست نداره
سر این قضیه منو شوهرم دعوای شدیدی کردیم و بحث ب خانواده کشید یه سری دروغ پشت سر مامانم گفت ( ب شوهرم گفته بود صبح تو نبودی مادرزنت گفته داداشت خیلی بداخلاقه الهی خدا از رو زمین نیستش کنه)
مامانم اینقدر گرریه کرد گفت دروغ میگه من نگفتم شوهرم حرفش و قبول نکرد
تو مشهد ب شوهرم گفت یا بچت و از زنت بگیر بفرستش خونه باباش یا دیگه اجازه نده بره خونه باباش شوهرمم عصبااانی گفت حق نداری خانوادت و ببینی و شبانه ساعت ۲ شب من و با حال خراب و بچه کوچیک از مشهد اوردن شیراز
من تو مسیر اصلاااا ب خواهرشوهرم محل نذاشتم( خداوکیلی عامل تماااام این قضایا خواهرشوهرم بود که شوهرم و اتیشی کرد ) رسیدیم شیراز به شوهرم گفت زنت ب من محل نذاشته
و شروع کرد دعوا
یکساااعت تمااام به من و خانوادم فحش میداااد و میگفت از زندگی داداشم برو تو زن نیستی من بچه داداشم و بزرگش میکنم و من فقط میگفتم بچم و بدید من میرم میگفت نههه من مادر بچتم!!! کسی ک ب بچش شیر نداده مادر نیست( بچه من شیرخشکیه)
شوهرم میخاست بیرونش کنه نمیرفت
خلاصه با هزااار مصیبت گورش و گم کرد رفت خونش
تا ۴۰ روز من رنگ خانوادم و ندیدم و هرروز خواهرشوهرم یه دروغ جدید سرهم میکرد پشت من و مامانم ب شوهرم میگفت و اونو اتیشی میکرد میومد خونه دعوا
تا بعد از ۴۰ روز تحملم تموم شد ۷ ماه اومدم خونه بابام قهر گفتم برو پیش خواهرت بمون نخواستم
تو اون ۷ ماه هرجا رسیده بود خواهرشوهرم گفته بود داداشم زنش و طلاق داده مهریه،اش هم مث سگ انداخته جلوش بچش هم ازش گرفته من دارم بچش و بزرگ میکنم!!!
بچه من پیش خودم بود و تمام اینا دروغ بود
بعد از ۷ ماه الان سه ماهه ب اصرار و خواست شوهرم برگشتم و وقتی فهمیده بود گفته بود ما بخاطر زنت دیگه خونت نمیایم
منم گفتم اگر قراره خواهرات رفتاراشونو تکرار کنن من خونه بابام موندم
فعلا که خداروشکر تو این سه ماه خبری از شرشون نیست نه میان و میرن نه کاری ب من دارن
گفتم خدا کنه همیشه قهر باشن