2777
2789

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

اره..بارداربودم باخانوادش تو ی خونه زندگی میکردیم تشک مسافرتیا اذیتم میکرد چون همش به پهلو میخوابیدم درد میگرف پهلوهام زن عمو شوهرم پسرشو خونشون رو تشک من خوابوند پسرش حدود ۱۰ ۱۱سالیش بود خونشونم دیوار ب دیوار گفتم زن عمو بی زحمت بزارش رو این یکی چون از این تشک کلفتا بالا کمددیواریه نمیتونم درش بیارم بعد قهرکرد پاشد بچه رو ب زور کشید برد خونشون توکوچه ب شوهر مادرشوهرم گف اینجاخونه اون نیس ک مارو بیرون کرد خجالت بکشه و ازاین حرفا 

بعد دخترداییای شوهرم هم بودن گفتن ابنکه چیز بدی نگف و اینا دیگ شوهرم گف این دیگ عادت کرده تا ی کلام حرف میزنی فورا قهرمیکنه دیگ مامانشگف ب تو ربط نداره دخالت نکن بین زنا مگ تو زنی و این چیزا این کارا زنت تو رو از فامیلت جدامیکنه و این حرفا فرداش باز زنه اومده بود حرف زده بود شوهرمم دیگ ناراحت شد بعد مامانشم باشوهر من دعوا و بحث ک زنت بدحرف زده و بیخود کرده و افتاد ب جون من ک فک کردی کی هسی مااوردیم ادمت کردیم اگ ی گوهی بودی بابا مامانت میخواسنت چون پدرمادرم طلاق گرفتن و هرکی پی زندگیشه اینجور میگف..هزار حرف دیگ بارداربودم دیگ بدنم کلا میلرزید انقد گریه کردم ک نگو 

با شوهرم دعوام شده بود..نگو آقا رفته خونه ی مادربزرگش..منم دانشگاه بودم😆اون به فک وفامیلای من پیام میداد فحش میداد منم پیام دادم به فک وفامیلاش فحش دادم😌گوشیشو جاگذاشته خونه ی مادربزرگش بعد خاله ش وزنداییش گوشیو باز کردن پیامارو خواندن😆

بعد گفتم شوهرم ببرم خونه دایبم گف تابامامانم خدافظی نکنی نمیبرم خدافظی کردم اونم بردم اونجا بعد خواهرشوهرم زنگ زد ک کجایی مامانم ناراحته میخوایم بیایم دنبالت اومدن دنبالم تو راهم کلی منت سرم گذاشتن ک چیکار کردی واسه خدا ک همچین مادرشوهری گیرت اومده ک طاقت نیاورد اومد دنبالت منم مث خر ذوق میکردم

چطوری دعواتون شد سر چی

والا با یکی از خواهرشوهرام سر آرایشگاه عروسیم 

یه خانمی بود دوست خواهرشوهرم یه ارایشگاه بهم معرفی کرد با همون خانم و خواهرشوهرم و مامانم رفتیم دیدیم من از کارش خوشم نیومد گفتم نه اینجا پسند من نیست ب خواهرشوهرم بر خورد شنیدم داره ب دوستش میگه این نمیفهمه! کار خوب ندیده! منم برگشتم گفتم عزیزم شما که از کار اینجا راضی بودی خودت بیا پیشش 

رفت ب شوهرم حرف رسوند که زنت زبون درازی کرده ابروریزی کرده جلو دوستم خلاصه دعوای شدیدی شد شوهرمم پشت من دراومد حتی گفته بود من تو عروسیتون نمیام که پشت زنت و گرفتی!

تا یک هفته قبل عروسیمونم قهر بود بعد با شوهرم اشتی کردن مارو هم اشتی دادن بازم شب عروسی باهام سرسنگین بود قهر بود 

که بعدهااا برام تعریف کرد دوستم اصلا ارایشگری بلد نبوده حق با تو بود قرار بوده برا عروسیتون منو میکاپ کنه که اصلااا جواب تلفنم و نداده برا عروسی ما هم یه ارایشگاه مضخرف رفته بود دقیقه نودی خیلی ناراحت و ناراضی بود....

بعد شوهرت چکار کرد

دعوای ما سر دخالتهای خود مادرپدرش بود .و اینکه میدونست آدمی نیستم که تحت هر شرایطی بمونم بخاطر بچه .من بقصد طلاق چندبار خونه رو ترک کرده بودم .میدونستم اگه برم دیگه بر نمی‌گردم .بخاطر همین بین من و مادرش مونده بود البته بیشتر طرف مادرش بود

عضویت 98،،، سه بار تعلیق م کرد بی تربیت.... نی نی یار رو میگم
چطوری دعواتون شد سر چی

خواهرشوهر بزرگمم پارسال من و خانوادم قرار بود بریم مشهد شوهرم گفت من و خواهرمم میایم

خلاصه رفتیم این خانم از بس حسادت کرد که چرا بچت منو دوست ندارع( دخترم ۹ ماهه بود و من بنابر دلایلی ۶ ماه اول زایمانم خونه بابام بودم بالطبع بچه بیشتر با خانواده من انس گرفته بود و خواهرشوهرم حسادت میکرد) و مدااام تو گوش شوهرم میخوند که انگار ن انگار من عمشم منو دوست نداره 

سر این قضیه منو شوهرم دعوای شدیدی کردیم و بحث ب خانواده کشید یه سری دروغ پشت سر مامانم گفت ( ب شوهرم گفته بود صبح تو نبودی مادرزنت گفته داداشت خیلی بداخلاقه الهی خدا از رو زمین نیستش کنه) 

مامانم اینقدر گرریه کرد گفت دروغ میگه من نگفتم شوهرم حرفش و قبول نکرد

تو مشهد ب شوهرم گفت یا بچت و از زنت بگیر بفرستش خونه باباش یا دیگه اجازه نده بره خونه باباش شوهرمم عصبااانی گفت حق نداری خانوادت و ببینی و شبانه ساعت ۲ شب من و با حال خراب و بچه کوچیک از مشهد اوردن شیراز

من تو مسیر اصلاااا ب خواهرشوهرم محل نذاشتم(‌ خداوکیلی عامل تماااام این قضایا خواهرشوهرم بود که شوهرم و اتیشی کرد ) رسیدیم شیراز به شوهرم گفت زنت ب من محل نذاشته

و شروع کرد دعوا 

یکساااعت تمااام به من و خانوادم فحش میداااد و میگفت از زندگی داداشم برو تو زن نیستی من بچه داداشم و بزرگش میکنم و من فقط میگفتم بچم و بدید من میرم میگفت نههه من مادر بچتم!!! کسی ک ب بچش شیر نداده مادر نیست( بچه من شیرخشکیه)

شوهرم میخاست بیرونش کنه نمیرفت

خلاصه با هزااار مصیبت گورش و گم کرد رفت خونش

تا ۴۰ روز من رنگ خانوادم و ندیدم و هرروز خواهرشوهرم یه دروغ جدید سرهم میکرد پشت من و مامانم ب شوهرم میگفت و اونو اتیشی میکرد میومد خونه دعوا

تا بعد از ۴۰ روز تحملم تموم شد ۷ ماه اومدم خونه بابام قهر گفتم برو پیش خواهرت بمون نخواستم

تو اون ۷ ماه هرجا رسیده بود خواهرشوهرم گفته بود داداشم زنش و طلاق داده مهریه،اش هم مث سگ انداخته جلوش بچش هم ازش گرفته من دارم بچش و بزرگ میکنم!!!

بچه من پیش خودم بود و تمام اینا دروغ بود

بعد از ۷‌ ماه الان سه ماهه ب اصرار و خواست شوهرم برگشتم و وقتی فهمیده بود گفته بود ما بخاطر زنت دیگه خونت نمیایم

منم گفتم اگر قراره خواهرات رفتاراشونو تکرار کنن من خونه بابام موندم

فعلا که خداروشکر تو این سه ماه خبری از شرشون نیست نه میان و میرن نه کاری ب من دارن

گفتم خدا کنه همیشه قهر باشن

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792