سلام عید ۲ سال پیش بود میخواستم برم خونه عموم که کرج هست زنگ زدم گفتم عمو مزاحم نیستم که بیام خونتون گفتش نه عزیزم خوش اومدی منم فرداش وسایلم رو جمع کردم و گفتم که شب اسنپ بگیرم چون خلوته از تهران میخواستم برم همین که خواستم اسنپ بگیرم پسر عموم زنگ زد گفت ما میخوایم بریم خونه مادربزرگ مادرم نیای پشت در بمونی ولی تا اونجایی که ما و همه خانواده ی پدریم میدونیم اونا عید ها اصلا جایی نمیرن ولی همیشه میان خونه ما و بعد چند وقت که از داداشش پرسیدم گفت ما خونه بودیم و جایی نرفتیم این گذشت و ما گفتیم اشکالی نداره و همین چند وقت پیش خواستم دوباره برم خونه عموم زنگ زدم به اون یکی پسر عموم گفتش بیا خوش اومدی فرداش خواستم برم هر چندبار زنگ زدم به عموم و پسرعموم جواب ندادن😶😐 و من هم دیگه باهاشون بعد گذشت ۲ سال کاری نداشتم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
من جای شما بودم،همون دفعه اول که می پیچوندنم،دیگه حتی دعوتمم میکردن نمی رفتم
چ برسه ک باز خودم زنگ بزنم بگم میخوام بیام
من افتادم توی یه چاهِ پنج متری و تو،،،یه طناب سه متری برام انداختی پایین....بگم نیستی، دروغ گفتم...بگم هستی، خیلی کمه): برایت نوشته بودم که از وضع موجود به ستوه آمدهام و در فکر نجات دادن خود هستم؛ زمان زیادی گذشت، اما حقیقت این است که مفهوم «نجات» حتی نزدیک هم نشد به این امپراطوری خاکستر و ویرانی. یاد اون بچه میفتم که تو مدرسه رو کیفش نوشتن `خر` ...با غم و اندوه و بغض اومده خونه.. مامانش گفته عب نداره کیفت رو برات با صابون تمیز میکنیم..گفته کیف رو ول کن من خرم؟؟من که اینقدر با همه مهربونم): حکایت مواجهه من با آدمهاییه که یهو ازشون عجیبترین بیمهریها رو میبینم...