برقا رفت
منم خیلی ترسیدم
عقلم کار نمی کرد تنها فکری که به ذهنم رسید اونموقع سریع پریدم تو اتاق مامان و بابام (اونموقع زمستون بود و بخاری ها روشن بود اما خب چشم اصلا هیجا نمی دید ... همه برقا رفته بود هیچ نوری نبود جز بخاری که زیاد روشن نمی کرد فضا)
من رفتم تو اتاق و در هم بستم
اونموقع بطور غریزی حس کردم که باید برم اتاق پیش بقیه وگرنه یک موجودی.....
مامان و بابام خواب بودن و منم ترسیده جلو در تقریبا چهار متر اینا فاصله با در داشتم و دنبال لاممی چیزی بودم اما نداشتم
گوشیمم تو اتاق جا گذاشته بودم و میترسیدم بیارم
ادامه داره...