دوم دبیرستان بودم
این دفعه هم شب بود و منم خیلی یهویی بیدار شدم قصد کردم دو رکعت نماز هم بخونم و مامانم هم بیدار شد اونم همزمان با من!! اونم میخواست نماز شب بخونه
برق همه جا رفته بود
بعد مامانم به بیرون نگاه کرد گفت چه تاریک همه جا ظلمات
منم کنجکاو شدم رفتم از یه پنجره دیگه ببینم چطوریه تاریکی و آسمون
که اونموقع من فقط میخکوب شدم اولش فکر کردم پروژکتوری چیزی روشن اما یخورده فکر کردم برقا رفته
چیزی که من دیدم همه جا بدون حتی یک ذره سایه روشن و قابل دیدن بود دقیقا همون رنگ ابی ملایم بود (شاید کمی تیره تر) همه جا خونه ها اسمون زمین خالی درختا همه چی میدیدم بدون ذره ای سایه
من با تعجب گفتم مامان تو هیچی نمی بینی همه جا تاریک؟؟؟؟
گفت اره مگه نمی بینی برقا رفته
من فقط برگام ....
به خدا قسم (دارم راست میگم دروغ نیست) ولی نمی فهمم چرا همچین تجربه ای دارم
قبلشم من گفتم اتفاقات ماورایی دیگه هم افتاده