ما یه عروس داریم،چندسال جمع کردن اومدن شهرما،چون کارداداشم عوض شد،اون موقع عروس حامله بود،هیچکسم نداشت،کلاهمیشه مینشست پیشم میگفت مامانم فلانه اینجوره اونجوره،منم دلم براش میسوخت خیلی خوبیش میکردم،حتی موقع حاملگیش نذاشتم تواثاث کشی یه دونه بالشت جابجاکنه،گذشت وگذشت ایشون کم کم ذاتش رو شد،شروع میکردبه تیکه پروندن و چیزی گفتن،منم هیچی نمیگفتم چون کلاروانیه میترسیدم بره خونه با داداشم بدشه زندگیشون بریزه بهم،اون موقع۱۸سالم بود،حتی به مامانم دهن کجی میکرد،من خیلی خونشون میرفتم موقعیکه کار داشت بچش پیش من بودهمش،خیلی موقعاغذادرست میکردم میگفتم بیاخونمون،حتی بدون زنگ زدن نمیرفتم خونشون،توخونمون هیچکس قدمن دوستش نداشت،ولی به مرور کلارفت سمت خواهربرادرام و هی باهام بدشد،یامثلااستوری هایدمیکردعین بچه ها،تااینکه رفتن شهرشون،من باداداشم اینقدخوب بودیم که حدنداره،داداشمم بدشدباهام،جلوزنش بد،دورازچشش خوب،یه ادم حروم لقمه ایه عروسمون،قضیه وکاراش طولانیه،من حتی شمارشم ازگوشیم پاک کردم،یه ساله خونشون نرفتم،داداشم هی میپرسیدچرانمیای،تاچندروزپیش که رفتم موقع برگشت گفتم کاش پام قلم میشد،داداشم محل سگمم ندادجلو زنش،بچشونم موقع برگشتن اسباب بازیشومحکم پرت کرد توسرمن،مث اینکه داداشم مخصوصامیخواست بیام اونجاکه وقتی محل نمیده زنش دلش خنک شه،خیلی موقعهااینکاروکرده،نمیدونم چیکارکنم،خستم،هرچقدم فاصله میگیرم ازشون ولی وجودشون ازارم میده،داداشمم مث اون دو رو شده،میادیجوری رفتارمیکنه که من باهاش صادق باشم بعداخودش سوءاستفاده میکنه