مرا چه شده؟ چرا گرما و سرما چرا خش خش برگها را احساس نمیکنم؟
چرا همه اطرافیانم مثل یک فیلم صامت مقابلم پانتومیم بازی میکنند چرا صداها را نمیشنوم حواسم کجاست؟
چرا لبخندهایم برای تظاهر و نمایشی شده؟
چرا دیگر از هیچچیز هیجان زده نمیشوم؟
چرا هر ساعت از خودم میپرسم این چه بلایی بود بر سرم آمد؟
احساس میکنم حافظه ام درست کار نمیکند راستی کدام بلا؟
به نظرم کسی که گفته بود سختترین شغل دنیا کار کردن در معدن است احتمالا هرگز از نزدیک مادری را ندیده که تکیه گاه و امید خانواده اش است اما قلب و روحش جای دیگری مانده و فقط جسمش مثل یک ابزار کارخانه ای مایحتاج خانواده را فراهم میکند و گاهی مثل یک ربات برای حفظ ظاهر لبخندی تصنعی به لب می آورد که فورا خاموش میشود ولی چشمانش قادر به تظاهر نیست و تقریبا هرکس او را ببیند متوجه میشود که او دیگر آدم سابق نیست
میدانی چند وقت است با ذوق عکس سلفی خانوادگی نگرفتیم و استوری نگذاشته ایم؟
سخت است ستونی باشی که از شالوده کرم زده اما عمارتی به آن تکیه کرده و روی آن حساب کرده است و تنها خودت بدانی که هر لحظه چه قدر متزلزل می گذرد، وای از ویرانی...
شبیه صاحب مصرم که چوپانی مرا پس زد
زلیخا خوب می داند وقتر رفته یعنی چه...
لطفا گزارش نزنید تنها جایی که میتونم کمی در ابهام دردو دل کنم همینجاست و توضیح هم نخواهید