سلام دوستان من هیچچچ وقت حسودی نمیکردم ب خواهرم وبراس همیشه ارزوی موفقیت دارم
خواهرم ۲سال از من بزرگتره شوهرش به معنای واقعی عالیه شغل عالی ک کمتر کسی داره ک نمیتوانم بگم شغلش رو اخلاق عالیه همیشه بچه رو میگیره و خواهرم میره بیرون میگرده آشپزی میکنه خونه رو مرتب میکنه صداشم در نمیاد بنده خدا آنقدر ک مهربونه
دوتا پسر دارن و خونه وهمه چیز...
اما من یک شوهر خیلییی بد دارم که جهیزیه ام رو هم جمع کردم و همین جور بلا تکلیف موندم تا طلاق بگیرم
خیلی دلم گرفته از بچگی خواهرم رو میزدن تو سرم همیشه اون رو دوست داشتن و به من میگفتن ما تو رو نمیخواستیم اون همیشه رو تخت با مامان و بابام میخوابید و من همیشه رو زمین تخت نداشتم برام نمیخریدن...
فکر میکردم حالا ک خانوادم دوستم ندارن و براشون اضافی بودم از بچگی حداقل خدا برام توی شوهر جبران میکنه اما اینم از زندگی ام دلم میخواد بمیرم تا کسی بدبختی هام رو نبینه و دوباره تحقیرم نکنه