سلام
من خیلی وقت بود می خواستم داستان زندگی خودما بزارم تا شاید کسی بخونه و عین من چوب حماقت و از خود راضی بودنشا نخوره.
دختری بودم فوق العاده مغرور که هیچکس را در حد خودش نمیدید و فکر می کرد از همه ادم های اطرافش سر تر
کار خیلی خوب و قابل قبولی بداشتم.در یک شهرستان متوسط.تک دختر خانواده فرهنگی و با چهرهای کاملا معمولی
بنا به موقعیتم خواستگاران فراوانی داشتم
که با یکیشون در سن بیست و سه سالگی ازدواج کردم.اونم فقط به خاطر لجبازی با برادرم و عمو هایم که می گفتن این فرد مناسب نیست
همسرم تحصیلات قابل قبول داشت .اما کار درست و حسابی نداشت و البته خانواده محترمی هم نداشت
پدرش همیشه دو یا سه زن صیغه ای داشت و دو برادر دیگرش هم یکشون دو زنه بود
اما خب همیشه همسرم میگفت که به خاطر این کار پدرم ازش ناراضی هستم و همیشه این کار پدرش را نهی میکرد.
با اشنا هایی که داشتم در یک اداره غیردولتی دیگر ی کار قرادرادی برای همسرم جور کردم
با کلی دوندگی
و همیشه از اینکه همسرم خدای نکرده بخواد عین پددر و برادرش باشه می ترسیدم.اینم بگم که بلا فاصله بعد از عقد و عروسی پشیمان شدم اما فایدهی نداشت پشیمانی
البته من از اول هم دنبال عشق و عاشقی نبوده و نیستم