خونه پدرشوهرم نشستیم ی خونه قدیمیه. یدونه خونه هم از خودمون نداریم منم شاغلم همسرم چندسالی بیگار بود بعدش سرکار رفت ولی نتونستیم یه خونه بخریم. خسته شدم از زندگی . با سه تا بچه که بزرگ شدن خرجمون روز ب روز بیشتر شده. اطرافیانمون همه سه تا خونه رو دارن
منم با اینکه شوهرم کارمند بانکه بعد بیست سال زندگی به خاطر ندونم به کاریاش هنوز یه خونه از خودمون نداریم .منم با سه تا بچه خیلی اذیت میشم
.من آنقدر معمولی هستم که هیچ کس شیفته ی حرف زدنم نشود،قلب هیچ کس با دیدنم نلرزد،کسی برای چشم هایم نمیردو شعری در وصف پیچ و خم گیسوانم سروده نشود...من آنقدر معمولی هستم که هیچ کس با خندیدنم ته دلش ضعف نرود،هیچ کس از نبودنم غصه اش نگیرد وجای خالیم توی ذوق نزند...من یک آدم معمولی هستم،حتی از معمولی هم معمولی تر،ولی دوست داشتن را بلدم،اینکه با تمام وجودم یک نفر را دوست داشته باشم بلدم،اینکه برای بودنش و ماندنش از جان و دل مایه بگذارم هم بلدم....
شوهرت دلش به خونه ای که پدرشداده قرص بوده که بیکار مونده بوده و بعدشم دنبال پس انداز و توی زحمت افتادن برای خرید خونه نبوده . مشکلتون همین خونه پدرشوهره
هیچی دو سه تا زمین خریدیم که ...بردار از اب در اومدن
یعنی چی ،متوجه نشدم
.من آنقدر معمولی هستم که هیچ کس شیفته ی حرف زدنم نشود،قلب هیچ کس با دیدنم نلرزد،کسی برای چشم هایم نمیردو شعری در وصف پیچ و خم گیسوانم سروده نشود...من آنقدر معمولی هستم که هیچ کس با خندیدنم ته دلش ضعف نرود،هیچ کس از نبودنم غصه اش نگیرد وجای خالیم توی ذوق نزند...من یک آدم معمولی هستم،حتی از معمولی هم معمولی تر،ولی دوست داشتن را بلدم،اینکه با تمام وجودم یک نفر را دوست داشته باشم بلدم،اینکه برای بودنش و ماندنش از جان و دل مایه بگذارم هم بلدم....